مایک نیکولز را پیشترها با «فارغ التحصیل» می شناختم ؛ فیلمی حالا دیگر کالت با نقش آفرینی داستین هافمن و آن بنکرافت با یک موسیقی به یادماندنی و موضوعی که برای سالهای دهه 1960 آمریکا بسیار هم جسورانه می نمود اما حتی با چنین سابقه ای هم  «معرفت جسم» در نوع خود یک غافلگیری تمام عیار بود فیلمی ساخته باز هم مایک نیکولز که یک دهه بعد از فارغ التحصیل مسیر رو به پیشرفتش را هرچه برجسته تر می ساخت .  این غافلگیری در وهله اول برای من منبعث از مهجور بودن و ناشناخته ماندن برای فیلمی از سینمای هالیوود بود که اتفاقا در ادبیات سینمایی ایران بویژه هالیوودی که در دهه های 60 و 70 در اوج درخششش قرار داشت بسیار هم درباره شان پرچانگی می شود گاهی حتی به نظرم فراتر از ظرفیتهای واقعی هنرمندانه آنها . معرفت جسم اما به دلایلی که شاید چندان هم دور از ذهن نباشد با گونه ای از نادیده انگاری عامدانه روانشناختی جامعه منتقدین سینمایی ایرانی مواجه بوده است .

معرفت جسم داستان زندگی و رابطه های خصوصی دو دوست ؛ « جاناتان » (جک نیکلسن) و « سندی » ( آرتور گارفونکل) از دوران دانشجویی تا میانسالی شان با همه فراز و فرود ها ، تفاوت دیدگاه  ، زنان و دختران متفاوتی که یا در انگیزه رابطه با آنها بوده اند یا در خود ِ رابطه ، خواستگاه های  جسمانی یا روانی ایجاد یک ارتباط جدید ، بحران و تلاطم در اتمام یک ارتباط تا شروع ارتباطی تازه و تشتت و ابهام همیشه جاری در چرایی و هدف غایی از احساس نیاز به ارتباط با جنس مخالف را باز می گوید.

در بینابین همان تیتراژ ابتدایی است که فیلم با طرح پرسشی بنیادین دوگانگی فلسفه های عاشقانه مخاطبش را به چالش می کشد جایی که جاناتان از سندی می پرسد :

-          اگه یه حق انتخاب داشتی ترجیح می دادی عاشق یه دختر باشی یا دختره عاشقت باشه؟

-          یعنی می گی ترجیح میدم کسی باشم که عشق می ورزم یا بهم عشق می ورزن ؟ خب سوال آسونی نیست فکر می کنم ترجیح بدم خودم عاشق باشم .

و البته چنین ترجیحی خواه ناخواه آمیخته با سویه هایی از خودخواهی یا شائبه های نفس پرستانه است که در تناقضی آشکار با الزامات پذیرفته یک  عشق راستین مبنی بر نادیده انگاری خویشتن و تفوق بر غریزه حب ذات قرار خواهد گرفت . جاناتان هم بدش نمی آید که خودش عاشق باشد اما از طرفی هشدار می دهد که در صورت این انتخاب تالمات روحی ناشی از جدایی متوجه خودش خواهد شد .

جاناتان در طول زندگی درگیر ارتباطات متکثر و لجام گسیخته ایست که هرچه پیشتر می رود و نمونه های بیشتری را تجربه می کند احساس نیاز به تجربه های جدیدتر درش فزونی می یابد به نظر می رسد که دچار گونه ای استثغا در ارتباط با جنس مخالف شده که هر چه بیشتر می نوشد آتش تشنگی و طمع بیشتر در جانش زبانه می کشد در این میان از ایجاد ارتباط با معشوقه نزدیکترین دوستش (سندی) هم ابایی ندارد . در جایی سندی به او می گوید : می دونی تو از هر چیزی بهترینش رو می خوای ولی برای من همین که خوب باشه کافیه . در واقع همین وسواس و دغدغه بهترین خواهی آنهم در حوزه مناسبات انسانی که ماهیتا متاثر از نسبیت های متنوع و قائم به احوالات و سلایق متغیر زمانی فاعلش خواهد بود منجر به همان تکثر روابط و عدم ارضاء مورد توقع از هر کدام از آن روابط می شود چراکه فرد در هر برهه ای ایدآلش را در وجود دیگری می یابد . در این راستا باکره بودن طرف مقابل برای سندی – که ارتباط بلند مدتی را برای خود متصور می داند – یک فاکتور اساسی و برای جاناتان اگرچه حائز اهمیت است اما در عین حال می تواند بخاطر داشتن س.ی.ن.ه های بزرگ و خوش فرم ِ طرف مقابل (فانتزی ج.ن.س.ی اش ) نادیده اش بگیرد!

جاناتان با نوعی از جهان بینی که در هرگونه ارتباطی با دخترها به دنبال راههای میانبر برای کشاندنشان بر روی تخت همخوابگی است برای سندی در نقش پدری معنوی در ارتباط با جنس مخالف ظاهر می شود هر چند سرگشتگی های خودش در این وادی بیش از او باشد و عملا سندی در این ارتباط ها همیشه راضی تر از او زندگی کند . وقتی در یک میهمانی دانشجویی دختری مورد توجهشان قرار می گیرد جاناتان مطمئن از عدم اعتماد به نفس سندی برای ایجاد ارتباط با سوزان می گوید : می بخشمش به تو . و وقتی سندی بار اول در ایجاد رابطه ناتوان نشان می دهد با قیافه ای حق به جانب می گوید که برای ایجاد رابطه با هر دختر راهی وجود دارد غافل از اینکه در نهایت این خود ِ سوزان است که سر صحبت را با سندی باز می کند و جاناتان که بدوا با اشاره به س.ی.ن.ه های کوچک سوزان درصدد تحقیرش بوده هر کلکی را سوار می کند تا شاید بتواند او را از چنگ سندی به درآورد. در صحنه ای که دور از چشم سندی با او در رستورانی خلوت کرده فلسفه تظاهر و پنهان نمودن خود واقعی و قصد و نیت اساسی در ایجاد رابطه با جنس مخالف را وامی کاود ؛ جایی که می گوید :

-          با اکثر دخترایی که حرف می زنم رابطمون مثل دو جاسوس از کشورای خارجی می مونه . هر حرفی که با هم می زنیم در واقع یه معنای دیگه میده . مثلا بهش میگم می خوای سه شنبه بیام بهت فرانسه یاد بدم ؟ و این یه معنی دیگه میده و اون میگه نه سه شنبه یه قرار دارم و این باز هم یه معنای دیگه میده !

بازی دوگانه برگن (سوزان) در ارتباط موازی و توامانش با جاناتان و سندی و تردید در انتخاب سادگی ، صداقت ، معصومیت و اندکی پخمگی و آسیب پذیری جاری در سکنات سندی یا وجهه مردانه ، جاه طلبی و نگاه نافذ و وجاهت ظاهری نهفته در وجنات جاناتان از نقاط قوت فیلم به شمار می آید.

ناتوانی جاناتان از چشیدن طعم لذت رسوخ به درونیات یک زن و به تکرار رسیدن سریع در هر ارتباط و بالاتر از آن ضعف در درک زیبایی های نهفته در روزمرگی های زندگی زاینده بحران هایی است که جانش را در عذاب نگه داشته اند. او با جمع آوری اسلاید هایی از تصاویر همه دخترانی که از اوان کودکی با هر کدام به نحوی حشر و نشر داشته و حالا به دیده ثمره یک زندگی بدان می نگرد به نمایش فیلمی مستند با عنوان « ت.خ.م دوست ها » دست می زند ؛ نمایشی که طعنه فشرده همه دستاورد های او در خلال سالهای عمر رفته هم هست . در توضیح چگونگی تعامل با یکی از چهره هایی که عکسش در نمایش است می گوید :

-          این «گوونه » یه سالی که باهاش بودم سعی کردم بیارمش تو کار ... ولی فکر کرد من خیلی پسر خوبی هستم و نگه م داشت واسه ازدواج! نتیجه اش این شد که هر کی توی «اوندر» بود دستش رفت توی شلوار این دختر بجز من !

و در مرور عکسی دیگر می گوید :

-          اینم «بابیه» ؛ زن فعلیم . زیباترین س.ی.ن.ه هایی که غرب به خودش دیده !

در میانه همین تصاویر که شرح و سابقه ای از کامجویی یا ناکامی در ارتباط با هریک ردیف می کند جاناتان غفلتا با تصویر دختر کوچک خودش مواجه می شود و می گوید : « اِ این وندی دخترمه اینجا چیکار می کنه ؟! » پس بیراه نخواهد بود که وندی هم در آینده بازیگر فیلم مشابهی ساخته مردی با منویاتی از جنس جاناتان باشد.

بازی « جک نیکلسن » در نقش جاناتان یکی از آن اوج هایی است که مشابهش را شاید تنها در « تلالو» (استنلی کوبریک ) ، « پرواز بر فراز آشیانه فاخته » ( میلوش فورمن ) یا « بهترین شکل ممکن » (جیمز ال بروکس) دیده باشیم . نیکلسن نقش مرد با اعتماد به نفسی را که در عین نیازمندی غیرقابل انکارش به جنس زن همیشه از موضع قدرت و گونه ای خودآگاهی نسبت به قدرت تاثیرگذاری و فریبندگی اش در قبالشان وارد می شود بسیار هنرمندانه بازی می کند چنانکه علیرغم همه آنچه که پیشتر گفته شد قدرت این فیلم نه در محکومیت سلوک جاناتان که ای بسا در تقدیس طبع آزادمنشانه و غریزه مردانه اش هم هست همانگونه که آخرین زن زندگی اش در فیلم وی را چنین تحلیل می کند :

-          تو یک مرد واقعی و مهربونی .

-          من مهربون نیستم !

-    منظورم ضعیف نبود ؛ اون مهربونی بود که از یک نیروی باطنی بینهایت قوی میاد که هر رفتار و عملت اون نیرو و توان رو اثبات می کنه ... این چیزیه که زن ها رو دچار ضعف می کنه ... بخاطر همینه که سعی می کنن از شرت خلاص بشن چون بصیرتت درست و واقعیه و همین باعث میشه دروغ هایی که تمام اونا عادت کردن که باهاش زندگی کنن فاش بشن و بتونن شکل خالص عشق رو دریابن ... اونهم برای مردی که اونهارو انکار میکنه ... چون اون نیازی به هیچ زنی نداره چون اون خودش رو داره ...