در آغاز فصلي گرم ...

براي همه شما كه دلبسته تان هستم :

 و براي يك دوست كه مي خواهد ديگر نباشد :

زندگی ، عشق و دیگر هیچ ...

 

عشق عشق می آفریند

      عشق زندگی می بخشد

              زندگی رنج به همراه دارد

                       رنج دلشوره می آفریند

                               دلشوره جرات می بخشد

                                      جرات اعتماد به همراه دارد

                                                  اعتماد امید می آفریند

                                                       امید زندگی می بخشد

                                                              زندگی عشق می آفریند

                                                                         عشق عشق می آفریند       « مارگوت بیکل »

 

ترکاندن دروغ!

شما می توانید انسان دروغ گویی نباشید اما بعد از عمری که با کسی از در دوستی درآمده اید و با او از آرزوهای دور و درازی رویا بافته اید غفلتا نظرتان برگردد ، شما می توانید انسان دروغ گویی نباشید اما پس از هدف گذاری هایی و همسو کردن فردی با خود برای نیل به آن هدف به ناگهان «صلاح» کار را هدف دیگر یا آدم دیگری بیابید ، شما آدم دروغ گویی نیستید نهایتش گاهی و گداری «خالی» می بندید و گرچه طی این فرآیند پاره ای امور به بازیچه گرفته شوند اما خب مگر خالی بندی نمک و اقتضای زندگی امروز نیست ؟! ، شما از دروغ گویی برحذرید فقط گاهی چیزهایی می گویید که چون برعکس از آب در می آیند متعجب می شوید که چرا دیگران این «شوخی ها» را جدی گرفته اند؟ ، شما از دروغ گویی منزجرید فقط گاهی با علم به اینکه دیگران به اشتباه خواهند افتاد حقیقتی را بیان نمی کنید اما خب دروغ که نگفته اید مگه نه ؟! ، شما هیچوقت دروغ نمی گویید همان یکی دو بارش هم به این خاطر بوده که تشخیص داده بودید با دروغ بهتر می توان به فردی یا موقعیتی کمک کرد تا با بیان حقیقت ! ، شما دروغگو که نیستید اما وقتی با کسی مواجهید که پنداری دوست می دارد ازتان دروغ بشنود و اینگونه به فانوس خیال و رویاهایش رنگ می زند و اگر مطابق میلش نباشید انسان منفی باف و آیه یاس خوانی تلقی می شوید خب اینجا که دیگر دروغ پردازی قبحی ندارد دارد ؟! ، شما انسان دروغ گویی نیستید فقط وقتی اطرافیانتان با چنین حربه ای در امور شغلی و بیزینس و در روابط دوستانه و حتی عاشقانه خود موفق ترند و شما با تز صداقت پیشه تان تنها شاهد انزوا را به آغوش کشیده اید به خود حق داده اید کمی در حقانیت راستی تردید کنید ، شما از دروغ گویی متنفرید فقط گاهی لاف می زنید بلوف زدن هم بیشتر یک خصیصه و ویژگی رفتاری است تا اینکه بخواهد مثل دروغ یک گناه کبیره باشد ! ،  البته که دروغگو نیستید فقط گاهی بعضی چیزها را از زاویه نگاه خودتان بیان می کنید نه آن زاویه اصلی و اساسی ،  اصلا مگر حقیقت این دنیا و مافیهایش بر کسی مسلم است که با مقلوب کردنش بخواهد دروغگو نامیده شود ؟

مش قاسم را خدایش بیامرزد با این جمله ماندنی  : والله دروغ چرا تا قبر آآآآ...   

 

 . کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است.

  . کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است.

  . کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است.

  . کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد گداست.

  . کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است.

  . کسی که پول می گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است.

  . کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است.

  . کسی که به خودش هم دروغ می گويد متکبر و خود پسند است.

  . کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.

  . کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است.

  . کسی که علی رغم ميل باطنی خود دروغ می گويد زن و شوهر است.

  . کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است.

  . کسی که دروغ می گويد و قسم هم می خورد بازاری است.

  . کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.

  . کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سياستمدار است.

 

پ . ن :  

مترسک به گندم گفت : گواه باش مرا برای ترساندن آفریدند ولی من تشنه عشق پرنده ای بودم که سهمش از من تنها گرسنگی بود...

 

در باب طرح هدفمندی یارانه ها

هم از بزرگان عصر یکی با غلام خود گفت که از مال خود پاره ای گوشت بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم . غلام شاد شد . بریانی ساخت و پیش او آورد . خواجه بخورد و گوشت به غلام سپرد . دیگر روز گفت : بدان گوشت نخود آبی مزعفر بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم . غلام فرمان برد و بساخت و پیش آورد . خواجه زهرمار کرد و گوشت به غلام سپرد . روز دیگر گوشت مضمحل شده بود و از کار افتاده . گفت : این گوشت بفروش و پاره ای روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم .

غلام گفت : ای خواجه ، حسب ا ... بگذار تا من به گردن خود همچنان غلام تو باشم اگر هر آینه خیری در خاطر مبارک می گذرد به نیت خدا این گوشت ِ پاره را آزاد کن .

 

ماجراهای من و آقای جو

آقای یانگ کیانگ جو یک کارشناس مشاور در تولید مصالح نوین ِ سبک سازی ساختمانی است که از کشور کره جنوبی بعنوان مدیر بخش خاورمیانه طرف قرارداد با شرکت ماست .

پیش از این در بروشور و کاتالوگ های معرفی محصولات که از کشور کره ارسال می شد در یکی از صفحات انتهایی چهره اش را دیده بودم ؛ مردی میانه اندام با موهای یکدست صاف و مشکی و چشم هایی بادامی یعنی همه آنچه که از یک کره ای تیپیک و کلاسیک می توان انتظار داشت .

در آن عکس لبخند ژوکوندی به لب داشت که تو گویی از خوشبختی دنیا و عقبی هیچ کم و کسری ندارد که البته تا پیش از ملاقات رودررو به حساب اقتضائات یک کاتالوگ تبلیغاتی گذاشته بودم . به ایران که آمد احساس می کردی سالهاست که می شناسی اش ؛ گرم و خودمانی .

برای من که فهم و هضم زبان انگلیسی به لهجه بریتیش و آمریکن هم به نوبه خود باعث آبروریزی است مراوده با مستر جو که انگلیسی را با چاشنی لهجه کره ای ممزوج کرده عذابی الیم است با این حال همین باعث شده که در راستای فهماندن منظور و مقصود خود از ادبیات ِ – به زعم خودمان – لاتینی که بکار می بریم کلی در هنر پانتومیم پیشرفت کنیم . گاها که در فضاهای عمومی متوجه نگاه هاج و واج مردم از این نحو مکالمه فی مابین مان می شوم با لبخندی تصنعی مسئله را بصورت شوخی برگزار می کنم و سریع رد می شوم .

آقای جو در مواجهه با فرهنگ غالب ، منش عمومی و رفتارهای اجتماعی جامعه ایران پرسش هایی دارد که برای من بعنوان جزئی از همین فرهنگ که در کنار وابستگی ، تعصبات ناسیونالیستی و عرق ملی به شخصه منتقد بسیاری از جلوه های آن نیز هستم در مقام پاسخ به یک جور تناقض می رسم .

آقای جو متعجب است که برخورد و رفتار مردم ایران نسبت به یکدیگر اینطور عصبی و خصمانه است در حالی که عمدتا در حال تعارف کردن هستند و اگر مثلا راننده ای وسط خیابان اتومبیلش خاموش شد و از حرکت باز ایستاد همه بوق بارانش می کنند یا بعد از تصادف بجای نگرانی از حال هم با یکدیگر گلاویز می شوند ! او همچنین متوقع است که در هتل محل اقامتش به اینترنت با سرعت 200 کیلومتر در ساعت (شما بگیرید خط 512 به بالا ) دسترسی داشته باشد و چون این مهم در بهترین هتل های این دیار – بعنوان نمونه هتل 4 ستاره هرمز بندرعباس – میسر نیست آن را حمل بر کم لطفی میزبانش در اختصاص هتلی سطح پایین به او می گذارد !

دامنه شگفتی های آقای جو منحصر به جوانب عمومی اجتماعی ایران نیست می پرسد که چرا موی های جوان 28 ساله ای مثل من که هنوز فارغ از غم نان زن و بچه هستم به سپیدی گراییده و چون در توجیهش به صحرای کربلای کار زیاد و استرس و پیری زودرس می زنم می خندد که جای نگرانی نیست چون حالا بیشتر شبیه جرج کلونی شده ام (واقعا؟!) و توجه دختران را بیشتر جلب می کنم !! گرچه سعی می کنم تعارفش را به خود بباورانم در عین حال برایش توضیح می دهم که چگونه همیشه بر سر نخواستنم دعوا بوده و عجالتا به همان مستر بین (لقب اعطایی یاران غار) قانعم !

وقتی روز فینال جام باشگاههای آسیا بین ذوب آهن و سامسونگ کره برایش کری می خوانم که ایران قهرمان خواهد شد با من هم عقیده است و می گوید که تیمهای فوتبال ایران قوی هستند و همیشه کره ای ها را شکست می دهند ! ظاهرا آن برد تاریخی 6-2 سال 96 بدجور کره ای ها را ترسانده و یادشان رفته در همین جام جهانی اخیر آنها بودند که مانع صعود ایران شدند . ذوب آهن با 3 گل شکست می خورد و من از فردای آن روز ترجیح می دهم وارد مقوله فوتبال نشوم !

جومونگ و یانگوم را نمی شناسد ! خدا را شکر می کنم که با مرد فرهیخته ای سرو کار دارم که اهل سریال های فله ای و عامه پسند نیست و به حال خودمان غصه می خورم که چطور چنین فیلمهایی از فرط فقدان مدیوم های متنوع و قوی سرگرم کننده نقل محفل جامعه ایرانی می شود ولی وقتی از علاقه ام به « کیم کی دوک » (فیلمساز مطرح و کارگردان روشنفکر کره ای ) می گویم وی را هم بجا نمی آورد تازه دوزاری ام جا می افتد که اساسا میانه ای با جادوی هنر هفتم ندارد .

موارد فوق اما در مقابل مشکلات ناشی از مزاج تغذیه ای آقای جو اصولا به حساب نمی آید ؛ از اینکه ایرانیان بند کرده اند به خوردن مرغ ، گاو و گوسفند بی نوا و از لذایذی از قبیل گوشت خوک ، سگ ، بعضی نرم تنان و انواع غذاهای دریایی و علی الخصوص خرچنگ خود را محروم کرده اند از نظرش هیچ نوع توجیهی پذیرفته نیست برای آقای جو لذت تناول هیچ تنابنده ای قابل قیاس با عیش به کام کشیدن ران کباب شده یک قورباغه با سس مخصوص نیست ! غیر از این نمی دانم چرا بعد از تجربه رستوران های متعدد همچنان متقاعد نمی گردد که در رستوران های ایران ارائه منوی انگلیسی محلی از اعراب ندارد و هر بار در مقابل چشمان بهت زده گارسون سراغ منوی انگیسی را می گیرد .

 هر بار که به شرکت می آید با خوش رویی مثال زدنی از نیروهای خدماتی گرفته تا مدیران با همه کارمندان دست می دهد و با زبان اشاره خوش و بش می کند وقتی خانمها از دست دادن با او طفره می روند چشمکی می زند و ادای کسانی را درمی آورد که خیط شده اند ! در امورات کاری ، قراردادی و فنی به قدری انعطاف و نرمش به خرج می دهد که به شخصه از اینهمه صبر و بردباری متحیر می مانم مختصات فکری ، سخت کوشی ذاتی و منش شخصیتی اش نکته های فرامتنی بسیاری را در راز پیشرفت چشمگیر صنعتی و اجتماعی کشوری مثل کره که از حیث ذخایر نفتی ، معدنی و ثروت های خدادادی کشوری فقیر به حساب می آید برملا می سازد .در سفری از شمال کشور به بندرعباس از هواپیمایی که سوار می شویم بسیار می هراسد ؛ به طعنه می گوید این هواپیما باید الان در موزه باشد مگر پرواز هم می کند ؟! می گویم این توپوله (توپولوف) از آخرین یادگارهای جناب گورباچف به ایران است دل ِ دور انداختنش را نداریم در تمام مدت پرواز کارد بزنی خونش در نمی آید و هنگام فرود هواپیما که بسیار پرتنش و نامطمئن می نشیند چشمهایش را بسته و چارچنگولی دسته های صندلی را می چسبد به وقت پیاده شدن تاکید می کند که هرگز دوباره سوار چنین هواپیمایی نخواهد شد قول می دهم که برای برگشت بلیت ایرباس بگیرم گرچه خودم هم از اضطراب و نگرانی دست کمی از او نداشتم ولی تازه فهمیدم چه ملت مقاوم و بی خیالی هستیم دلمان خوش است که هواپیما سوار می شویم !

از بس که در هر وعده غذایی سراغ خرچنگ را می گیرد احساس عذاب وجدان و دین می کنم ! از مسئولین هتل آدرس بازار ماهی فروشان را می گیرم و تمام سر تا ته این بازار را می جورم و بالاخره 2 کیلو خرچنگ  ناب خلیج فارس را برای آقای جو سوغات می برم :

Mr . joo ! here you are , lobster

 

پ . ن :

به اندازه همه نبودن هایت

قوی تر شده ام

چه سود ...

که من اما ،

همیشه خواسته ام ضعیف تو باشم .

 

ناکارآمدی مردمسالارانه !

اینکه این خانم بخاطر چه نوع مطالباتی به رئیس جمهورش در یک سفر استانی روی آورده  یا اینکه چطور به این مکان معذب کننده جلوس پیدا کرده ... چطور محافظین مانع اون نشدن و ایشون رو اون بالا نشوندند که مزاحم شعاع دید رییس دولت هم شده ... حتی اینکه این خانم چطور بدون جوراب به ملاقات عالی ترین مقام اجرایی کشور اومده ! ... چرا هیچ محافظی مراقب سقوط ایشان در اون موقعیت خطیر نیست و در صورت عدم تعادل عکس العمل احتمالی محافظین که جملگی مرد نامحرم هستند آیا باعث خدشه دار شدن شئونات اسلامی نخواهد شد ؟! و بسیاری از چراهایی که با لبخندی معنی دار بر کنج لب شما در ذهنتون بوجود میاد اساسا موضوع این نوشتار نیست ...

روی سخن اینجاست که اگر بنا بود رئیس دولت به شخصه حلال مشکلات تک به تک آحاد یک ملت باشه که تا به دیاری پای نگذاره اهالی اون ولایت رنگ آبادانی و رفاه و آسایش رو به خود نبینند که هر کدوم عریضه ای رو آماده کنن و نامه به دست به استقبال رییس جمهور بیان و دنبالش راه بیفتند تا شاید گره از کار فروبسته خود بگشایند که پروژه های عمرانی اون خطه در خلال اون چند روز فقط پیشرفت فیزیکی واقعی رو تجربه کنه که مردمش احساس کنن بعد ِ سال و ماهی یکی پیدا شده که خریدار حرفهاشون باشه  و به حساب آورده بشن ... پس چه سود از تشکیل اینهمه ارگان و نهاد و سازمان و وزیر و وکیل و کابینه و مجلس و نظمیه و عدلیه و شهردار و بخشدار و فرماندار و استاندار و مدیر کل و مدیر جزء و چه و چه و چه

واقعا وقتی هر پروسه ای از مجاری قانونی خودش در یک ارگان به شکل اصولی طی بشه چه نیازی به توسل به نهاد مافوقش هست ؟ این سفرهای استانی که اینهمه  روش مانور داده میشه آیینه ای از مردمی بودن رئیس جمهور ماست یا بازتابی از ناکارآمدی بروکراسی اداری ؟

دوستی بعد از 7 سال تحصیل در یکی از دانشگاههای معتبر ینگه دنیا و اخذ درجه PHD به ایران برگشت و تعریف میکرد که در خلال این مدت حتی یکبار هم رئیس دانشگاه رو ملاقات نکرده و در پاسخ تعجب ما که چطور همچین چیزی ممکنه می گفت که چه نیازی بوده وقتی همه چیز همیشه بر اساس روال خودش به راحتی طی می شده جمال آقای رئیس رو که عاشق نبوده !   

 

 

اندر فواید جمع بندی !

حتی اگه شما یک جوون پشت کنکوری هم می بودی هیچوقت بدون دسته بندی و جمع بندی آموخته های علمی شانسی برای توفیق در امتحان کنکور برات متصور نبود چه برسه به اینکه به عنوان یه جوون دم بخت بعد از دوره کردن و آنالیز تئوری و زبونم لال عملی دخترکان و پسرکان در و همسایه از کوچه و بازار گرفته تا فامیل و بسته ، هم کلاسی و هم دانشگاهی ، همکار و همرسته ، مجازی و حقیقی ، این ور آبی و اونور آبی ، just friend only or just on the bed only ! و ... در نهایت ناچاری به یک جور جمع بندی برسی که چه سنخ آدمی مناسب حالت اند یا فرقی نمی کنه تو مناسب چه سنخ آدمایی هستی . ناگفته تابلوست که این مهمترین جمع بندی زندگیت تلقی خواهد شد مگر اینکه بعدا ها بخوای به این جمع بندی برسی که طلاقش بدی بره که خب علی الاصول جمع بندی مهمتری خواهد بود با این تفاوت که ثابت می کنه در جمع بندی اولیه تا چه حد سطحی نگری شده !  
مطلبی که در پی میاد نوعی گونه شناسی دختران نسل سومی دم بخت ایرانی هست که گرچه به جهت عدم برخورندگی جامعه نسوان با زبانی طنز مطرح شده اما با باور اینکه در پس ِ پشت هرگونه لطایفی حقایقی هم نهفته می تونه در حصول به اون جمع بندی کذا به آقایونی که عمدتا با این توهم زندگی می کنند که مرغ همسایه چه بسا غاز و یا حداقلش دیگه اردک هست ، کمک شایانی رو به انجام برسونه .
 به امید انجام تحقیقات گونه شناسی مشابهی در خصوص اهل ذکور از همین تریبون استفاده می کنم و از همه خانوم های محترمی که دست تقدیر گذارشون رو به این پست رهنمون می کنه تقاضا می کنم مناعت طبعی به خرج داده و با اعلام اینکه احوالات خودشون رو به کدوم دسته از گونه های ذیل نزدیک تر می دونن چراغی رو فراسوی ره گم کردگان طریقت وصال و دلدادگی بیفروزند .
 
گونه «1» :
نام فرضی : آآآآآتوسا ( تلفظ آ سه برابر تلفظ بقیه زمان می برد )
نوع گونه : دختر فعال اجتماعی خوش اخلاق
توضیح : تشخیص چهره اصلی او در گذر زمان امکان پذیر نیست . شروع صحبت با یک صدای کلفت آغاز شده و با یک جیغ دو رگه جمله های او به پایان می رسد . در صورتی که بیش از یک نفر از آنها با هم صحبت کنند از فاصله دور صدایی شبیه حمله سرخ پوست ها به گوش می رسد . ایران چک را در حد اسکناس صد تومانی هزینه می کند . عموما فاقد لهجه است اما همیشه در افعال کمکی آخر جملات بوِیژه اگر پرسشی باشد سوتی می دهد . در فصول گرم سال نوع پوشش او مطابق تصویر بالا بوده و در شعبات دانشگاه آزاد و اخیرا غیرانتفاعی و پیام نور به وفور یافت می شود .
گونه «2» :
نام فرضی : خیرالنساء
نوع گونه : شیر زن ایرانی
توضیح : او همان کسی است که به برنامه آیینه اجتماع رادیو زنگ می زند و از کثیف بودن کوچه های محله تان گلایه می کند . او همان کسی است که بعد از ازدواجش برای خانواده نان می خرد و در صف نانوایی از همه جلو می زند و به دلیل فرکانس خاص صدایش کسی جرات نمی کند چیزی بگوید . در اداره نظام وظیفه می تواند ظرف دو روز معافیت موارد خاص برای آقا پسرتان بگیرد . در تمامی مراکز دولتی و صف های طویل و مغازه ها او را در حال داد زدن و کولی بازی و گرفتن حق خود که به نحو عجیبی همیشه ضایع می شود می بینید .

گونه «3» :
نام فرضی : زهرا
نوع گونه : دختر نجیب خانواده دوست ایرانی
توضیح : پدرش را که معمولا سبیلهای کلفتی دارد بسیار دوست می دارد . فال حافظ می گیرد و احساسات کاذب ادبی و عرفانی دارد . همیشه با لبخند ملیح و آرام منتظر چیزی است که معلوم نیست چیست . لازانیا می پزد و لیسانس کشاورزی دارد . بدترین جایی از شهر که دیده است – با فرض زندگی در تهران – خیابان جمهوری و بدترین فحشی که بلد است بی شعور ( با تشدید ش ) است . معمولا با پسر خاله اش ازدواج می کند و هرگز بیش از 48 ساعت از محدوده استحفاظی شهر دور نمی شود .
گونه «4» :
نام فرضی : ساااا را ( تلفظ ا بعد از سین باید حداقل 5 ثانیه طول بکشد )
نوع گونه : دختر خرخون ایرانی
توضیح : خرخون ، بی احساس و بدون هدف ، دانشجوی علوم پزشکی یا سایر رشته های مهندسی . مطلوب بابا و مامان . مادرش وظیفه پز دادن او را دارد . مسلما تا سن سی سالگی را در دنیای تجرد سپری می کند .
گونه «5» :
نام فرضی : بتول
نوع گونه : مهاجر از دامن طبیعت به شهر
توضیح : از کوهپایه های البرز یا زاگرس به جامعه مدنی مهاجرت کرده است . شرحی دیگر ندارد به جز هر آنچه که در تصویر می بینید.
گونه «6» :
نام فرضی : بهرخ خانم
نوع گونه : دختر مهربان خانواده دوست ایرانی 
توضیح : معمولا معلم بوده ، خوش اخلاق و بدون هیچ نوع بدبینی به محیط اطراف . بیش از 8 ساعت در طول روز با تلفن صحبت می کند . معمولا احوالپرسی و خداحافظی او بیش از اصل دیدار یا مکالمه او طول می کشد . هنگام احوالپرسی تا لایه چهارم تمام فک و فامیلتان را پرس و جو می کند و هنگام خداحافظی تا همین لایه ها را سلام می رساند . بهترین قرمه سبزی منظومه شمسی متعلق به دست پخت اوست .
گونه «7» :
نام فرضی : حاج خانوم اسلامی
نوع گونه : حاج خانم جلسه ای 
توضیح : متاسفانه طبق پیش بینی ها با ازدواج آخرین نمونه های این گونه در چند سال آینده دیگر اثری از آنها در ایران نخواهد ماند . بدلیل بی کاری و فوت همسر ( که به نحو عجیبی همیشه پیش از فوت آنها اتفاق می افتد ) تمامی تلاش آنها شرکت در شبکه های اجتماعی نه از نوع فیس بوک بلکه از نوع « جلیسه » است . غیبت و بخور بخور از جمله تعاملات مهم این شبکه های اجتماعی است .
گونه «8» :
نام فرضی : ...
نوع گونه : دختر مدرنیته ایرانی
توضیح : بله این همان کسی است که در موردش افسانه پردازی زیادی شده است . صاحب جمالات و معلومات و شاید هم کمالات . بسیار متفرعن . در مقابل هر سوال و خواسته طرف مقابل چیزی را می گوید که بیشترین سوزش و ضد حال ممکن را ایجاد کند . غرور او در حدیست که به قول قدیمی ها به برخی جوارح و اعضای بدنش نهیب می زند : دنبالم نیا بو میدی ! ترسیم گر این تصاویر دشمنی و عداوت خاصی با او داشته تا جایی که بصورت استثنا در این تصویر از حدود ادب خارج شده است .

                                          ز سستی کژی زاید و کاستی

 

یکی از اون بزنگاه هایی که در عین جوانی ترس از پیری و عوارضش رو در تن و روح آدم پدیدار می کنه وقتی هست که در بستر بیماری بیفتید و موعد دیگه ش وقتیه که به شدت احساس تنهایی کنید . در هر دوی این حالتها که بختک انتظار چه برای اکتساب سلامتی و چه در رویای به سر رسیدن خزان تنهایی به سراغ آدم میاد حال و هوای سالمندانی رو تداعی می کنه که جز انتظار مرگ دغدغه مهمتری ندارند.

برای آدمی مثل من که اکثرا متوقع بودم  24 ساعت شبانه روز اقلا می بایست 48 ساعت باشه تا برای بخشی -تاکید می کنم- بخشی از علایق و محذوراتم اعم از کار ، ادامه تحصیل ، مطالعه ، ورزش ، سیاست ، سینما ، خانواده ، عشق ، وبلاگ و ... فرصت کافی و وافی پیدا کنم ، افتادن در بستر کسالت و بیماری فرصت مغتنمی هست تا بفهمم طول این دنیا انقدرها نیست که بخوام همچین عرضی بهش بدم .

خون ریزی معده بعد از درد های مداوم – گلاب به رویتان - تهوع و مشکلات مزمن گوارشی وقتی کاسه روشویی رو به رنگ قرمز دیدم دیگه برام اسم عجیب بیماریی که لابد مال دیگران هست نبود . اینجا بود که دستگیرم شد غریزه خوردن که اکثرا برای دیگران از موهبت های زندگی و کنشی اغواکنندست چرا برای من همیشه یکجور اجبار بحساب اومده و وقتی همچین مشکلاتی در یک سفر و ماموریت مهم کاری به سراغ تون میاد به خودتون حق میدید که آدم بدشانسی هستید .

با اون حال زار و نزار به مطب پزشکی با درجه فوق تخصص گوارش مراجعه کردم و با دیدن اتاق انتظار که تمامی 20 صندلی چیده شده پر و همون تعداد آدم هم سرپا ایستاده بودند و سکرترش هم با بی تفاوتی مثال زدنی اظهار میکرد که تا نیم ساعته دیگه ممکنه آقای دکتر تشریف فرما بشن و در خوشبینانه ترین حالت می تونم امیدوار باشم که تا 2-3 ساعت دیگه افتخار ویزیت شدن پیدا کنم و تازه این دکتر با هیچ جور بیمه ای صراطش مستقیم نیست و حق ویزیت ِ خون ابوی بزرگوارشون باید بصورت جرینگ پرداخت بشه صد بار به خودم لعنت فرستادم که چرا بجای دکتر شدن مهندسی رو انتخاب کردم!

القصه بعد از 2 ساعت که برای من حکم نصف عمر شدن داشت با سفارش و تماس یکی از آشنایان پزشکمان شرف حضور پیدا کردیم و آقای دکتر که کراوات خوش رنگش باعث اون بود برای لحظاتی هم که شده درد معده رو فراموش کنم وعده کردند فردا روزی در بیمارستان با عملیات آندوسکوپی و کلونوسکوپی توامان حجت را بر دل و روده وامونده تمام خواهند کرد .

نسخه آقای دکتر وقتی به رویت دختر خانوم دماغ عمل کرده بخش اندوسکوپی بیمارستان مورد نظر رسید انتظار هر جور برخوردی میرفت غیر ازاینکه در اولین عکس العمل فرمودند هزینه اش 350 تومن میشه مشکلی که ندارین ؟! و من در جواب : مشکل که چه عرض کنم بیش از اون چاره ای ندارم . بعد از پرداخت مبلغ در صف انتظار نشستم  دختر خانوم کناری که قبل از من نوبت داشت و به وضوح رنگ به رخسار نداشت پنداری که با حضور من قوت قلبی پیدا کرده باشد گفت : شما نمی ترسین منکه خیلی وحشت دارم میگن که هر دو تاش ببخشید از پایین انجام میشه !!  موقعیتهایی ازین قبیل که خودتون هم مطمئن نیستین تا چند دقیق دیگه قراره چه اتفاقی براتون بیفته سخته که بخواهید به یکی دیگه قوت قلب بدید . از خدا پنهون نیست از شمام نباشه یه لحظه با خودم فکر کردم که اگه قرار بود این خانوم چندان سر براه نباشه این تجربه می تونست خیلی راحت تر براش اتفاق بیفته!!!

اون خانوم رو صداش زدند و با نگاههای ملتمسانه ای به اتاق عمل رفت و بعد از چند لحظه که صدای جیغ و دادشو از پشت در شنیدم به این باور رسیدم که برای نوشتن وصیت نامه حتما قرار نیست 70 سالم بشه .  عموما برای اونایی که از درد بیماری رنج زیادی برده باشند درد درمان چندان هراس انگیز نیست با همین استراتژی ! من هم به اتاق عمل رفتم خانوم ِ هم درد به حالت بیهوش بر روی تختی افتاده بود ؛ سرنوشتی که تا چند دقیقه بعد انتظار منو هم می کشید . داروی  خواب آوری بهم تزریق کردند طبیعتا از اینکه ناچارم خصوصی ترین جوارح بدنم رو با دخترکان ترگل ورگل پزشک یار به اشتراک بذارم احساس خوشایندی نداشتم . بعد از اتمام کار بغیر از احساس خفگی تصور روشنی از فرآیند کار نداشتم و در مجموع خدا رو شاکر بودم که همه چیز آسونتر از اون چیزی که فکرشو می کردم برگزار شد .

حالا من موندم و داروهای رنگارنگی که به خاطر سپردن ساعت بلع هر کدوم باری رو به ذهن خسته و تن رنجورم تحمیل کرده .

 

 پ.ن :  ماشبی دست برآریم و دعایی بکنیم                             غم هجران تو را چاره زجایی بکنیم

          دل بیمار شد از دست رفیقان مددی                              تا طبیبی به سر آریم و دوایی بکنیم

 

معرفت جسم

 

 

مایک نیکولز را پیشترها با «فارغ التحصیل» می شناختم ؛ فیلمی حالا دیگر کالت با نقش آفرینی داستین هافمن و آن بنکرافت با یک موسیقی به یادماندنی و موضوعی که برای سالهای دهه 1960 آمریکا بسیار هم جسورانه می نمود اما حتی با چنین سابقه ای هم  «معرفت جسم» در نوع خود یک غافلگیری تمام عیار بود فیلمی ساخته باز هم مایک نیکولز که یک دهه بعد از فارغ التحصیل مسیر رو به پیشرفتش را هرچه برجسته تر می ساخت .  این غافلگیری در وهله اول برای من منبعث از مهجور بودن و ناشناخته ماندن برای فیلمی از سینمای هالیوود بود که اتفاقا در ادبیات سینمایی ایران بویژه هالیوودی که در دهه های 60 و 70 در اوج درخششش قرار داشت بسیار هم درباره شان پرچانگی می شود گاهی حتی به نظرم فراتر از ظرفیتهای واقعی هنرمندانه آنها . معرفت جسم اما به دلایلی که شاید چندان هم دور از ذهن نباشد با گونه ای از نادیده انگاری عامدانه روانشناختی جامعه منتقدین سینمایی ایرانی مواجه بوده است .

معرفت جسم داستان زندگی و رابطه های خصوصی دو دوست ؛ « جاناتان » (جک نیکلسن) و « سندی » ( آرتور گارفونکل) از دوران دانشجویی تا میانسالی شان با همه فراز و فرود ها ، تفاوت دیدگاه  ، زنان و دختران متفاوتی که یا در انگیزه رابطه با آنها بوده اند یا در خود ِ رابطه ، خواستگاه های  جسمانی یا روانی ایجاد یک ارتباط جدید ، بحران و تلاطم در اتمام یک ارتباط تا شروع ارتباطی تازه و تشتت و ابهام همیشه جاری در چرایی و هدف غایی از احساس نیاز به ارتباط با جنس مخالف را باز می گوید.

در بینابین همان تیتراژ ابتدایی است که فیلم با طرح پرسشی بنیادین دوگانگی فلسفه های عاشقانه مخاطبش را به چالش می کشد جایی که جاناتان از سندی می پرسد :

-          اگه یه حق انتخاب داشتی ترجیح می دادی عاشق یه دختر باشی یا دختره عاشقت باشه؟

-          یعنی می گی ترجیح میدم کسی باشم که عشق می ورزم یا بهم عشق می ورزن ؟ خب سوال آسونی نیست فکر می کنم ترجیح بدم خودم عاشق باشم .

و البته چنین ترجیحی خواه ناخواه آمیخته با سویه هایی از خودخواهی یا شائبه های نفس پرستانه است که در تناقضی آشکار با الزامات پذیرفته یک  عشق راستین مبنی بر نادیده انگاری خویشتن و تفوق بر غریزه حب ذات قرار خواهد گرفت . جاناتان هم بدش نمی آید که خودش عاشق باشد اما از طرفی هشدار می دهد که در صورت این انتخاب تالمات روحی ناشی از جدایی متوجه خودش خواهد شد .

جاناتان در طول زندگی درگیر ارتباطات متکثر و لجام گسیخته ایست که هرچه پیشتر می رود و نمونه های بیشتری را تجربه می کند احساس نیاز به تجربه های جدیدتر درش فزونی می یابد به نظر می رسد که دچار گونه ای استثغا در ارتباط با جنس مخالف شده که هر چه بیشتر می نوشد آتش تشنگی و طمع بیشتر در جانش زبانه می کشد در این میان از ایجاد ارتباط با معشوقه نزدیکترین دوستش (سندی) هم ابایی ندارد . در جایی سندی به او می گوید : می دونی تو از هر چیزی بهترینش رو می خوای ولی برای من همین که خوب باشه کافیه . در واقع همین وسواس و دغدغه بهترین خواهی آنهم در حوزه مناسبات انسانی که ماهیتا متاثر از نسبیت های متنوع و قائم به احوالات و سلایق متغیر زمانی فاعلش خواهد بود منجر به همان تکثر روابط و عدم ارضاء مورد توقع از هر کدام از آن روابط می شود چراکه فرد در هر برهه ای ایدآلش را در وجود دیگری می یابد . در این راستا باکره بودن طرف مقابل برای سندی – که ارتباط بلند مدتی را برای خود متصور می داند – یک فاکتور اساسی و برای جاناتان اگرچه حائز اهمیت است اما در عین حال می تواند بخاطر داشتن س.ی.ن.ه های بزرگ و خوش فرم ِ طرف مقابل (فانتزی ج.ن.س.ی اش ) نادیده اش بگیرد!

جاناتان با نوعی از جهان بینی که در هرگونه ارتباطی با دخترها به دنبال راههای میانبر برای کشاندنشان بر روی تخت همخوابگی است برای سندی در نقش پدری معنوی در ارتباط با جنس مخالف ظاهر می شود هر چند سرگشتگی های خودش در این وادی بیش از او باشد و عملا سندی در این ارتباط ها همیشه راضی تر از او زندگی کند . وقتی در یک میهمانی دانشجویی دختری مورد توجهشان قرار می گیرد جاناتان مطمئن از عدم اعتماد به نفس سندی برای ایجاد ارتباط با سوزان می گوید : می بخشمش به تو . و وقتی سندی بار اول در ایجاد رابطه ناتوان نشان می دهد با قیافه ای حق به جانب می گوید که برای ایجاد رابطه با هر دختر راهی وجود دارد غافل از اینکه در نهایت این خود ِ سوزان است که سر صحبت را با سندی باز می کند و جاناتان که بدوا با اشاره به س.ی.ن.ه های کوچک سوزان درصدد تحقیرش بوده هر کلکی را سوار می کند تا شاید بتواند او را از چنگ سندی به درآورد. در صحنه ای که دور از چشم سندی با او در رستورانی خلوت کرده فلسفه تظاهر و پنهان نمودن خود واقعی و قصد و نیت اساسی در ایجاد رابطه با جنس مخالف را وامی کاود ؛ جایی که می گوید :

-          با اکثر دخترایی که حرف می زنم رابطمون مثل دو جاسوس از کشورای خارجی می مونه . هر حرفی که با هم می زنیم در واقع یه معنای دیگه میده . مثلا بهش میگم می خوای سه شنبه بیام بهت فرانسه یاد بدم ؟ و این یه معنی دیگه میده و اون میگه نه سه شنبه یه قرار دارم و این باز هم یه معنای دیگه میده !

بازی دوگانه برگن (سوزان) در ارتباط موازی و توامانش با جاناتان و سندی و تردید در انتخاب سادگی ، صداقت ، معصومیت و اندکی پخمگی و آسیب پذیری جاری در سکنات سندی یا وجهه مردانه ، جاه طلبی و نگاه نافذ و وجاهت ظاهری نهفته در وجنات جاناتان از نقاط قوت فیلم به شمار می آید.

ناتوانی جاناتان از چشیدن طعم لذت رسوخ به درونیات یک زن و به تکرار رسیدن سریع در هر ارتباط و بالاتر از آن ضعف در درک زیبایی های نهفته در روزمرگی های زندگی زاینده بحران هایی است که جانش را در عذاب نگه داشته اند. او با جمع آوری اسلاید هایی از تصاویر همه دخترانی که از اوان کودکی با هر کدام به نحوی حشر و نشر داشته و حالا به دیده ثمره یک زندگی بدان می نگرد به نمایش فیلمی مستند با عنوان « ت.خ.م دوست ها » دست می زند ؛ نمایشی که طعنه فشرده همه دستاورد های او در خلال سالهای عمر رفته هم هست . در توضیح چگونگی تعامل با یکی از چهره هایی که عکسش در نمایش است می گوید :

-          این «گوونه » یه سالی که باهاش بودم سعی کردم بیارمش تو کار ... ولی فکر کرد من خیلی پسر خوبی هستم و نگه م داشت واسه ازدواج! نتیجه اش این شد که هر کی توی «اوندر» بود دستش رفت توی شلوار این دختر بجز من !

و در مرور عکسی دیگر می گوید :

-          اینم «بابیه» ؛ زن فعلیم . زیباترین س.ی.ن.ه هایی که غرب به خودش دیده !

در میانه همین تصاویر که شرح و سابقه ای از کامجویی یا ناکامی در ارتباط با هریک ردیف می کند جاناتان غفلتا با تصویر دختر کوچک خودش مواجه می شود و می گوید : « اِ این وندی دخترمه اینجا چیکار می کنه ؟! » پس بیراه نخواهد بود که وندی هم در آینده بازیگر فیلم مشابهی ساخته مردی با منویاتی از جنس جاناتان باشد.

بازی « جک نیکلسن » در نقش جاناتان یکی از آن اوج هایی است که مشابهش را شاید تنها در « تلالو» (استنلی کوبریک ) ، « پرواز بر فراز آشیانه فاخته » ( میلوش فورمن ) یا « بهترین شکل ممکن » (جیمز ال بروکس) دیده باشیم . نیکلسن نقش مرد با اعتماد به نفسی را که در عین نیازمندی غیرقابل انکارش به جنس زن همیشه از موضع قدرت و گونه ای خودآگاهی نسبت به قدرت تاثیرگذاری و فریبندگی اش در قبالشان وارد می شود بسیار هنرمندانه بازی می کند چنانکه علیرغم همه آنچه که پیشتر گفته شد قدرت این فیلم نه در محکومیت سلوک جاناتان که ای بسا در تقدیس طبع آزادمنشانه و غریزه مردانه اش هم هست همانگونه که آخرین زن زندگی اش در فیلم وی را چنین تحلیل می کند :

-          تو یک مرد واقعی و مهربونی .

-          من مهربون نیستم !

-    منظورم ضعیف نبود ؛ اون مهربونی بود که از یک نیروی باطنی بینهایت قوی میاد که هر رفتار و عملت اون نیرو و توان رو اثبات می کنه ... این چیزیه که زن ها رو دچار ضعف می کنه ... بخاطر همینه که سعی می کنن از شرت خلاص بشن چون بصیرتت درست و واقعیه و همین باعث میشه دروغ هایی که تمام اونا عادت کردن که باهاش زندگی کنن فاش بشن و بتونن شکل خالص عشق رو دریابن ... اونهم برای مردی که اونهارو انکار میکنه ... چون اون نیازی به هیچ زنی نداره چون اون خودش رو داره ...  

 

              

دیالوگ هایی خواندنی از هنر هفتم

 

« کشتن تنها پیشخدمت خونه خیلی کار احمقانه ای بود ، حالا حتی نمی دونیم مربای پرتقال کجاست .»1                   وآنگاه هیچکس نبود(1945)

♣♣♣

« لعنت ! چرا هرکاری که ما توش خبره ایم ، غیرقانونیه؟ »2   بوچ کسیدی و ساندنس کید(1969)

 

♣♣♣

 

« آقای رئیس جمهور در مورد این جنگ نمی گم آب از آب تکون نمی خوره ، فقط می گم که فوقش بیشتر از ده یا بیست میلیون نفر کشته نمی شن ، بسته به آنتراکت هائی که می دیم »3            دکتر استرنج لاو(1964)

♣♣♣

 

« - اینجا کانزاس سیتی کانزاسه یا کانزاس سی تی میسوری؟

-         اینجا ووی هوی چینه .

-         خب ، وو هو در جایی که کانزاس سی تی باید باشه چیکار می کنه ؟

-         شما احتمالا گم شده این .

-         کانزاس سی تی گم شده . من که اینجام . » 4             خانه بین المللی(1933)

 

♣♣♣

 

« ایتالیا یه کشور نیست یه احساسه . »5            آوانتی!(1972)

 

 ♣♣♣

« تعجبی هم نداره ، که همیشه زیباترین شعرهایی که درباره انگلستان در فصل بهار سروده شده ، کار شاعرهایی بوده که اونوقت سال در ایتالیا بودن . »6             شبح و خانم موییر(1947)

 

♣♣♣

« تصمیم گرفتم با اون دختره ازدواج کنم، یعنی همون اولین باری که برق مهتاب رو روی لوله تفنگ پدرش دیدم »7         اکلاهما(1956)

 

♣♣♣

« این واقعا وحشتناک نیست که مردم دور می چرخند و پشت سر آدمهای دیگه چیزهایی می گن که کاملا و دقیقا حقیقت داره؟»8              تصویر دوریان گری(1945)

 

♣♣♣

 

« - می ترسم مدتی بعد از اینکه ازدواج کردیم یه دختر جوون خوشگل از راه برسه و تو کاملا منو فراموش کنی .

-         احمق نشو . حتی در این صورت هم هفته ای دو بار واست نامه می نویسم .»9   فروشگاه بزرگ(1941)

 

♣♣♣

 

« همه زن ها زندگی زناشویی شون رو مثل ژولیت شروع و مثل لیدی مکبث تموم می کنن.»10 دختردهاتی(1954)

 

♣♣♣

 

پ . ن : خواننده عزیز انتخاب دیالوگ برتر نشانه شخصیت شماست !!

 

FACES

اگر علاقمندید بدانید چگونه می توان با یک قاب ثابت دوربین  یک فیلم سینمائی ساخت؟

اگر این حوصله را در خود سراغ دارید که طی 92 دقیقه زمان فیلم فقط نظاره گر چند چهره ثابت باشید

اگر به قدرت افسون نمای close up از چهره زنان در سینما معتقدید

اگر بازی 114 زن بازیگر بصورت یکجا در یک فیلم و تنها یک فیلم برایتان جالب توجه است

اگر نسبت به بازیگوشی جدیدی از عباس کیارستمی و بازی گرفتن مدیوم سینما توسط حضرتش کنجکاوید

اگر فکر می کنید که در دورانی که سالهاست سینما ناطق شده همچنان می توان فیلمی بدون هرگونه دیالوگ ساخت

اگر تاکنون فیلمی در تجلیل از زنان بازیگر سینمای ایران  به معنای واقعی اش ندیده اید

اگر به آنالیز و مقایسه توان یک بازیگر در بازی با میمیک چهره اش و به بازی گرفتنش در موقعیت های متفاوت حسی علاقمندید

اگر در عین حال دوست دارید روایتی از داستان شیرین و فرهاد را با آن ادبیات فاخرش شنونده باشید

اگر فکر می کنید که یک فیلم غیر مستند ِ بلند چگونه می تواند اساسا فاقد یک داستان روایی باشد

اگر بازی سه نسل از زنان بازیگر از آهو خردمند و مرحومه نادره گرفته تا رویا تیموریان ، افسانه بایگان و ترانه علیدوستی و هدیه تهرانی و ... تا ژولیت بینوش همه در کنار یکدیگر برایتان جالب توجه است

اگر به مفهومی از سینمای آوانگارد از نوع ایرانی اش قائل هستید

اگر چهره تک به تک این بازیگران برایتان بدون رنگ و لعاب ، آرایش ، گریم و پیرایه های معمول همانگونه که هستند تازگی دارد

اگر به تعبیر منتقد بزرگ امریکایی « دیوید بوردول » با مینیمالیسم افراطی در سینمای کیارستمی کنار میایید

اگر به دنبال دائره‌المعارفي از حالاتي که يک صورت مي‌تواند به خودش بگيرد هستید : بي‌تفاوت، حواس‌جمع، متمرکز، متحير، خرسند، دردمند، نگران.

اگر دوست دارید مابه ازای این گفته مشهور درایر را به تجربه بنشینید : «چهره انسان چشم‌اندازي است که هرگز از کنکاش در آن خسته نخواهيد شد.»

اگر علاقمند به دیدن فیلمی درباره «ديده شدن» يک فيلم، يا ديده شدن ايده شدت‌يافته يک فيلم هستید

اگر مشتاق چگونگی  تجربه در حد آبسورد نابي در ايجاد حس همدلي از طريق صورت یک انسانید

اگر ...

پیشنهاد من فیلم « شیرین » ساخته عباس کیارستمی است.

 

پ . ن :

نخستین مصرع این شعر

برای تو نوشته شد

مصرع بعدی را

نمی دانم

به یاد که خواهم نوشت

 

 

بودن یا نبودن

 

یعنی به نظر شما درسته که بخوام الان با تبریک سال نو شروع کنم ؟ وبلاگی که نویسنده اش فرصت خونه تکونی وبلاگی آخر سال رو هم پیدا نکرده ، همه چی رو بی سر و صدا گذاشته و رفته ، حتی نتونسته به دوستای عزیزش بگه که چقدر دوستشون داشته و آشنائی با اونها از اتفاقهای خوب در سال 88 براش بوده ، که بگه پیگیر مطالب همشون هست حتی اگه فرصت نکنه ردی از خودش بجا بذاره چه جای این تبریک گفتن ها مگه نه ؟ خب خدا رو صد هزار مرتبه شکر که کسی به منم تبریک نگفت که حالا شرمنده اش شده باشم ! هیچ فکرشو کرده بودید بحران مخاطب می تونه گاهی چه کمکهای خوبی به آدم بکنه ؟!!

گاهی به خودم می گم اگه قرار باشه نوشتن های من اینطور باری به هر جهت بخواد پیش بره بهتره تعطیلش کنم و خلاص . بعد دوباره میگم هر نوشته ای در وهله اول مال خود آدمه در وهله دوم برای استفاده مخاطب یعنی آدمی که برای دل خودش بنویسه دیگه دغدغه این دیر و زود شدن ها رو نداره مهم اینه که هر وقت مجال و ویر اینو پیدا کردی که چیزی بنویسی یه جا رو داشته باشی واسه خودت. توی هزاره سوم که نمیشه دفتر خاطرات داشت میشه ؟ حالا اگه یکی دو تا آدم هم پیدا شدن که نوشته هاتو خوندن خب فبهالمراد .  می خوام خودمو توجیه کنم دیگه شما روش بهتری بلدی ؟!

اصلا چرا بیخودی پیچیده اش کنیم ؟ اصل مسئله اینه که من می خوام یک روزمره نویس نباشم . نه اینکه روزمره نویسی به خودی خود عیب و ایرادی داشته باشه ها نه نقل این حرفها نیست. خودم از جمله تعقیب کننده های پر و پا قرص خیلی از وبلاگ هایی هستم که رویه اصلی و اساسی شون نقل روزمرگی هاست. اصلا اگه شما روزمره های زندگیتون رو توی وبلاگ نگید هیچوقت اون احساس نزدیکی که دلتون می خواد با مخاطب برقرار کنید برقرار نمیشه ( گفتم احساس نزدیکی نه خود نزدیکی واسه من لبخند معنی دار نزنید !! ) ولی خب دروغ چرا تا قبر آآآآ... اونایی که مطالب درست درمون غیر روزمرگی می نویسن معمولا بیشتر ازم دل می برن! معمولا هم هر آدمی همونجوری می نویسه که دوست داره از دیگران بخونه ( آره واقعا؟ ) اینه که به طرز خیلی بیخودی یا باخودی فکر می کنم به تریپ من یکی نمی خوره بخوام بیام اینجا بگم قرمه سبزی امروز نهارمون کم نمک بود یا عشق زندگیم دو روزه بهم اس ام اس نمی زنه !! مخلص کلام اینکه یه جورایی اینجا رو با یه مثلا ماهنامه تحلیلی – فرهنگی – هنری – سیاسی - اجتماعی اشتباه گرفتم و دوست دارم مطلبی که قراره بذارم عمری باشه و از اون جائی که نوشتن یه مطلب عمری یه عمر وقت می خواد عمرا که بتونم همیچین مطلبی بذارم نتیجش این میشه که شما هر سه چهار ماه یدفعه یه چیز جدید اینجا می بینی چقدر هم عمریه لامصب!

فکرشو بکن اگه محدودیت های اون پاراگراف بالا رو می تونستم با خودم حل کنم با اتفاقات یکی دو ماه اخیر که توی زندگیم افتاده اینجا کم فیکون می کردم ولی خب چه کاریه همه رو میخ اینجا کنم ؟!! به قول گفتنی نمی گم که ریا نشه ولی یقین بدون شما بودی خوراک یک سال وبلاگت فراهم بود به جان شما !

امسال که علی الظاهر قراره خیلی چیزا مضاعف باشه امیدوارم اهتمام من درامورات وبلاگی ضعفش مضاعف نشه لااقل و بتونم یه حالی به این وبلاگ نیمه تعطیل بدم . بلند بگو آمین !

 

  

 

« دیالوگ های به یاد ماندنی از هنر هفتم »

 

« همون بار اولی که چشمش توی آینه به خودش افتاد ، عاشق خودش شد و از اون موقع تا حالا به خودش وفادار مونده . »۱    دخترها(1957)

 

♣♣♣

« من می دونم که چیزی بعنوان دراکولا وجود نداره . شما هم خوب می دونین که چیزی بعنوان دراکولا وجود نداره . ولی آیا خود دراکولا هم این قضیه رو می دونه ؟ »۲                ابوت و کاستلو با فرانکشتاین ملاقات می کنند(1948)

 

♣♣♣

« هر مردی که می بینم ، می خواد از من حمایت کنه . سر در نمی آرم که در برابر چه چیزی ؟! » ۳     My little Chickadee(1940)

 

♣♣♣

« لذت بذل و بخشش واقعا حد و اندازه نداره بخصوص وقتی خودت رو از شر چیزی خلاص می کنی که نمی خوای»۴   به راه خودم می روم(1944)

 

♣♣♣

 

« می خواستم کارآگاه بشم . فقط به مغز احتیاج داشت و دل و جرات و یه سلاح .

-          و من سلاح شو داشتم »۵               سبزه محبوب من (1947)

 

♣♣♣

« پدرم کرسی الکتریسیته کاربردی رو در زندان ایالتی به خودش اختصاص داد »۶ برنامه بزرگسال(1938)

 

♣♣♣

« - من یه مامور ارتباطی ام . بین فروشگاه ماتوشک و شرکا و مشتری ها ارتباط برقرار می کنم – با دوچرخه ام ...

-          منظورت اینه که پیک هستی ؟

-          دکتر ! درسته من شما رو قرص فروش صدا بزنم ؟ » ۷             مغازه نبش خیابان (1940)

 

♣♣♣

« من از هیچ شروع کردم و با تلاش و کوشش خیلی زیاد به نهایت فقر و فلاکت رسیدم »۸  حقه بازی(1931)

 

♣♣♣

« - انتظار داری باور کنم که بخاطر پول پسرم نیست که می خوای باهاش ازدواج کنی ؟

-          درسته ... می خوام بخاطر پول شما باهاش ازدواج کنم »۹    آقایان موطلایی ها را ترجیح می دهند(1953)

 

♣♣♣

« - چرا تو باید چمدون های آدم های دیگه رو حمل کنی ؟ این بی عدالتی اجتماعیه .

-          خب البته بستگی داره به انعامش »۱۰        نینوچکا(1939)

 

♣♣♣

 

پ . ن : برام جالبه که کدوم براتون جالبه !

 

« وودی آلن ؛ پسر بچه ای که بزرگ نمی شد ... » (2)

 

 

در فیلم "پول را بردار و فرار کن " آلن به نقش ویرژیل تبهکار مشهور و البته ناکامی است که سیر تطور شیادانه اش از دیدگاههای روانشناختی و جامعه شناسی به شیوه ای مستندنمایانه تصویر می شود و بی آنکه هیچگونه تلاش واضحی برای خلق کنش های کمیک و طنز محسوس باشد کوشش انسان بی دست و پایی که عمدتا توسط اجتماع پیرامون نادیده انگاشته شده برای ابراز وجود و نیل به تشخص و موقعیتی که خود را فاقد آن می بیند در تلفیق با ناهمگونی شرایط تراژدی طنز زندگی او را رقم می زند . در ابتدای فیلم نقشه او برای فرار از زندان در حالی که صابونی را به شکل یک هفت تیر درآورده تا برای تهدید نگهبانان زندان از آن استفاده کند با بارش ناگهانی باران و کف کردن ناگزیر اسلحه نقش بر آب می شود . در ادامه با همدستان نقشه ای را برای دستبرد به بانک تدارک می بینند و در حین عملیات ویرژیل کاغذی را به متصدی بانک نشان می دهد مبنی بر اینکه اسلحه ای به سویش نشانه رفته و لازم است که پولها را سریعا به او تحویل دهد اما بخاطر غلط املایی یکی از کلمات آن نوشته با متصدی مربوطه وارد بحث می شود که نتیجه ای ندارد چراکه متصدی قانع نمی شود و ناگزیر با معاون و رئیس بانک بر سر درستی یا نادرستی نگارش آن کلمه وارد مشاجره می شود که کار بالا می گیرد و همه مشتریان بانک نیز وارد بحث می شوند و در نهایت ویرژیل ناکام می ماند . در صحنه دستبرد به بانک دیگری گروه وارد بانکی می شود که از قضا گروه دیگری نیز به قصد سرقت وارد همان بانک شده اند و بین دو گروه بر سر اینکه کدام زودتر تصمیم به سرقت گرفته اند و برای دزدی حق تقدم دارند درگیری روی می دهد و در نهایت هردو گروه توسط پلیس دستگیر می شوند . یا نگاه کنید به صحنه ای که او به قصد معاشقه با همسر محبوبش سعی در باز کردن دکمه های پیراهن او دارد اما دکمه را باز نمی شود و در نهایت تصمیم مغازله با همسر و ابراز عشق به او تبدیل به صحنه کشتی گرفتن او با دکمه های پیراهنش می شود! در واقع موانع همواره فراتر از دایره توانایی های او رخ می نمایانند و شرایط پیش بینی نشده ای را رقم زده و اعتماد به نفسی که سعی دارد به زور به خودش تزریق کند را از او سلب می کنند.

 

 

در فیلم "زن ها و شوهرها" آلن و همسرش زوج به ظاهر کاملی هستند که از هر نظر برای زوجی که دوستشان محسوب می شوند یک الگوی نمونه به شمار می آیند و سعی در توجیه آنان برای از بین بردن اختلافات و جلوگیری از جدائیشان دارند که البته فایده ای ندارد و آن دو از هم جدا می شوند. رفته رفته این مسئله سبب ساز بازنگری در روابط زناشوئی خود آلن و همسرش می شود و آنان در می یابند که خودشان نیز کمابیش با مشکلات مشابهی دست و پنجه نرم می کنند و آتش عدم تفاهمی که زیر خاکستر روابطشان پنهان مانده شعله ور می شود و این باعث بحث و جدل و در نهایت جدائی آنان می گردد و همه اینها در حالی اتفاق می افتد که دوست آلن و همسرش بر سر جدائیشان به سرخوردگی رسیده و دوباره به یکدیگر رجوع کرده اند! در این فیلم طی بحث ها و مراودات زوجین آسیب شناسی نسبتا کاملی در خصوص همه آنچه که گرمای روابط یک زوج را دچار ملال کرده و رفته رفته آن را بسوی اضمحلال و قهقرا هدایت می کند مرور می شود و مخاطب از کشف بخشی از علت العلل رنجهای زندگی خود در آیینه فیلم مشعوف می گردد.

   

 

 "دوباره بنواز سام" از معدود فیلمهایی است که آلن آن را کارگردانی نکرده و تنها در آن بازی می کند و البته اثری به تمام معنی آلنی است و به نوعی  تقدیسی از اثر عاشقانه و کلاسیک مایکل کورتیس "کازابلانکا " محسوب می شود. در این فیلم وودی آلن که چون همیشه در ارتباط با جنس مخالف توفیقی ندارد شیفته و مفتون "همفری بوگارت " ؛ اسوه مردان جذاب ِ بی اعتنا به جنس زن است و محبوبه اش که حوصله اش از ریخت و اطوار روشنفکرانه او سر رفته وی را ترک می گوید و در پی آن آلن دچار بحرانی عاطفی و روحی - روانی می شود . در این راه صمیمی ترین دوست او به اتفاق زوجش با صحبت کردن و پیدا کردن دخترانی که آلن بتواند با آشناییشان آن واقعه را فراموش کند درصدد کمک به او هستند . در ادامه آلن که تحت درمان و آموزه های فرویدی روانپزشکش نیز قرار دارد خود را دلباخته همسر دوستش می یابد !

 

 

تناقض همیشگی دنیای آلن اما که در عین دلبستگی به دنیا و مافیهایش حالش هم از آن بهم می خورد بیش از همه در "آنی هال" جلوه می کرد . عنوان اولیه این فیلم Anhedonia به معنی ناتوانی از لذت بردن از زندگی روزمره بود . دایان کیتن نقش زن مستقل و نمونه ای آثار او را این بار هم ایفا می کرد که همانند میافارو در اسلاف دیگرش با همین حربه هرچه بهتر او را به بند می کشیدند و زخم پذیریش را برجسته می ساختند .

 

 

عینک آلن با آن قاب بزرگ و مسخره و فریم مشکی اش حالا دیگر جزئی غیرقابل انفکاک از کاراکتر سینمائی او را تشکیل می دهد ؛ مستمسکی که ضعف قوه بینائی او را به استیصال آشنایش پیوند می زد. در "پول را بردار و فرار کن" در دوران کودکی هر جا که با بچه محله ها درگیر می شد عینکش را برمی داشتند و زیر پا خرد می کردند و وقتی بزرگتر شد و بخاطر شرارت هایش به دادگاه رفت قاضی هم همین معامله را با او تکرار کرد و در صحنه ای دیگر وقتی در رستورانی پشت به صندلی دوستش نشسته و نقشه خود را برای سرقت از بانک تشریح می کرد و در انتها متوجه می شد که بجای دوست یک پلیس بر روی آن صندلی نشسته قبل از هرگونه مجازاتی خودش عینکش را از چشم برداشت و آن را زیر پا له کرد.

 

 

فراز هایی که آمد برایم دریچه ای است که بواسطه آن سعی در تشریح نحوه مواجهه برای لذت بردن از دنیای یکه این فیلمساز داشته ام ؛ موضوعی که از آن تعبیر به « معرفت وودی آلنی » دارم . کلید ورود برای درک و فهم بطن و متن جهان بینی او بدون معرفت وودی آلنی ناممکن می نماید . وجود آراء متفاوت و ای بسا متناقضی که عموما در نقد آثارش از الصاق برچسب عوامانه و لوده مآبانه گرفته تا بهتان جلوس بر برج عاج روشنفکرانه صادر می شود از چنین زاویه ای قابل ارزیابی است . وودی آلن فارغ از کیفیت خوب یا بد آثارش و صرف نظر از اینکه او ، فیلمها و کاراکترش را دوست داشته یا نداشته باشیم جایگاهش در پانتئون معدود ِ فیلمسازان مولف از هر نظر محفوظ است پس بیراه نیست که در هر لیستی از فیلمهای عمر هر منتقدی ، از حداقل یکی از آثارش ردی پیدا می کنیم .

 

« وودی آلن ؛ پسر بچه ای که بزرگ نمیشد ... » (1)

 

"یک شوخی قدیمیه که می‌گن یک روز دو تا پیرزن توی یکی از تفریح‌گاه‌های کوه‌های کت‌اسکیلز نشسته بودن، یکی به اون‌یکی می‌گه: "ببین، غذای اینجا واقعاً وحشتناکه". و اون‌یکی می‌گه: "آره، می‌دونم، تازه... پرس‌هاش هم کوچیکه" خب، در واقع حس من هم به زندگی یک همچین چیزیه. یعنی یک زندگی پر از تنهایی با بیچارگی، عذاب و بدبختی که تا چشم به هم بزنی، گذشته. یک شوخی دیگه هم هست که خیلی برام مهمه و می‌گن مال گروچو مارکسه. اما فکر می‌کنم ریشه‌اش برمی‌گرده به کتاب فروید درباره‌ی شوخ‌طبعی و رابطه‌اش با ضمیر ناخودآگاه. الان براتون می‌گم: "هیچ‌وقت نمی‌خوام عضو انجمنی باشم که آدمی مثل من رو به عضویت بگیره". این شوخی کلیدی خاص دوره‌ی بلوغ و روابطم با زن‌هاس.

اینها بخشی از تک گویی های وودی آلن در ابتدای فیلم "آنی هال" است  ؛نمونه اي ترين فيلم آلن که جهان بینی با اصالت او را در مسیر پر و پیمان فیلمسازیش به روشنی تبیین می کند.

وودی آلن در 75سالگی همچنان به سنت سالی یک فیلم خود وفادار مانده و گرچه واپسین ساخته اش "رویای کاساندرا" در مقابل شاهکارهایی چون "آنی هال" ، " زن ها و شوهرها " ، "ساختارشکنی هری" ، "پول ها را بردار و فرار کن"  و... گونه ای سرخوردگی را به دنبال دارد اما به گمانم او با آثاری که ذکرشان رفت خیلی پیشترها دین خود را به سینما و عاشقانش ادا کرده است .

در بستر فعلی سینمای دنیا که صنعتش بر هنرش تفوق یافته و انواع تروکاژها ، صناعت های بصری و جلوه های ویژه تصویری درصدد لاپوشانی فقدان جذابیت های مضمونی و حفره های داستانی و خلاقیتهای مفهومی هستند و سکس و خشنونت ِ بی محتوا دستمایه های نخ نما شده گیشه پسندی محسوب می گردند وودی آلن از آخرین بازماندگان نسلی است که همچنان به رسالت هنر  و نقشی که می تواند در بازگشودن افق های تازه در زندگی و آماده شدن هرچه بهتر برای مرگ به ارمغان آورد معتقدند و وقتی چنین رهیافتی بدون تظاهرات روشنفکرانه و تفاخر اندیشمندانه رخ می نماید سیمای یک هنرمند اصیل را در وجناتش می توان رهنمون شد .چنین است که نمی توان برای شخصیت او  چه در قالب جوان ابله فیلمهای متقدم و چه در نقش مرد جاافتاده و روشن بین فیلمهای متاخرش وجه تمایز آشکاری قائل شد. نقل قول مشهوری از وی  که بارها در متون نقد آثارش ذکر شده اشاره ای به همین معناست : «دو باور غلط درباره من وجود داره: يكي اينكه هنرمندم، لابد چون فيلم هايم فروش بالايي ندارند و ديگري اينكه روشنفكرم، لابد چون عينك مي زنم!»

وودی آلن اهل اين نيست كه با داعيه روشنفكري، ساختار متفاوت زندگي شخصي عجيب خود يا ساختار بديع فيلم هايي چون «زليگ» يا «زن و شوهرها» را به تصميم يا انتخاب مستقيم و عامدانه اش براي به جا آوردن مراتب روشنفكري و متفاوت نمايي نسبت دهد. به صراحت مي گويد كه آرزو داشته صفي از مردم در حال انتظار براي خريد بليت فيلمش تشكيل شود و او پدر و مادرش را به تماشاي آن صف ببرد و براي توضيح دلايل عدم تحقق اين آرزو فرياد «وا هنرا» سر نمي دهد كه اشكال از مردم هنرنشناس است و فيلم هاي من تماشاگر خاص دارد و غيره بلكه به سادگي و با طنز طعنه آميزش، مي گويد آرزويش برآورده نخواهد شد چون پدر و مادرش از دنيا رفته اند.

وودی آلن در بهترین فیلمهایش همواره در صدد مواجهه و رودررویی با آن وجه ضعیف و واقعیت وجودی حقیر انسانی است که اغلب از مواجهه با آن می هراسیم و می گریزیم . اینگونه است که اغلب شوخی های آلن متوجه خودش هستند ، او را زیر سوال می برند و او را کوچک می نمایند به همین دلیل تماشاگر با بی دست و پایی آلن بیش از همتایان کمدینش موفق به هم ذات پنداری می شود . بن مایه مضمونی  آثارش در عدم توانایی برای صمیمی شدن با اطرافیانی که دوستشان می داشت ، آرزوها و ناکامی های جنسی اش ، دوگانگی های اعتقادی ، خراب کاریها وپرت و پلا گفتن ها  ، هول شدن ها ، ترس از عقب افتادن و تنهایی و البته مرگ ، عدم اعتماد به نفس ، سخت بودن مدارا کردن با دیگران ، دشواری امروزی شدن و امروزی ماندن و ... همه آن چیزهایی بودند که گرچه به شدت برایمان آشنا بودند اما در مورد خودمان باور نداشتیم یا نمی خواستیم که باورش کنیم یا اگر هم داشتیم صراحت او را برای عدم انکارشان نزد دیگران در خود سراغ نداشتیم .شخصیت آلن را با ترس از شکست شناختیم ، واهمه از عدم توفیق در وصال با محبوبه هایی که اغلب از آن او نمی شدند  در واقع همواره چیزی از ما در آلن وجود داشت ؛ انسانی شاید ناقص تر از ما اما مطمئنا روراست تر و صادق تر از ما .درست به همین خاطر اندام ناموزون ، عینک بی قواره یا کلام نیشدار و نسنجیده اش در خدمت خلق کاراکتری بودند که ظرف و مظروف را در هماهنگی یگانه ای با هم قرار می داد و از این منظر  بازی او در فیلمهایی از سنخ "همه آن چیزی که می خواستی در مورد سکس بدانی اما از پرسیدنش واهمه داشتی " جای تعجبی نداشت چراکه قصدش به کارگیری قوه تفکر مخاطب بود و نه برانگیختگی جنسی اش که خود مانعی بر سرراه تعقل محسوب می شد .

شاید به جرات بتوان گفت هیچ سینماگری اعم از بازیگر تا کارگردان در دنیای سینما وجود ندارد که به اندازه وودی آلن به روانشناس و روانکاوی ارجاع صریح داده باشند نقل قول مشهور دیگری از او وجود دارد که می گوید : « هیچوقت دوست نداشتم روانپزشک بشم،به همین بیمار بودن خودم راضیم» در همین راستا در "آنی هال " پرده را به دو قسمت تقسیم کرد ؛ در یک قسمت او و در قسمت دیگر همسرش "دایان کیتن" در حضور روانشناس هر کدام دیدگاهی به کل متفاوت از دیگری را در خصوص واقعه ای واحد بیان می کردند که غرابت و تفاوت های نگاهشان را به روشنی عیان می کرد . در فیلم "منهتن" تنها بر روی مبل دراز می کشید و برای ضبط صوتش درد دل می کرد و در "زلیگ" (که با آن ساختار متفاوت همیشه به نظرم می آید فارست گامپ باید با الهام از آن ساخته شده باشد) زیر نظر مداوم یک روانپزشک (میا فارو) که در نهایت او را دلباخته خود می ساخت دائما تغییر ماهیت می داد و حتی شخصیت روشنفکران شناخته شده امریکایی از سوزان سونتاگ تا سال بلو و یوجیل اونیل را جلوی دوربین به اظهار نظر وا می داشت . در "ساختار شکنی هری " هم روشنفکر و نویسنده ای به بن بست رسیده بود که با طنزی سیاه اعتراف می کرد که تا به حال به شش روانشناس مراجعه کرده و سه بار ازدواج نموده و این آشفتگی روحی بن مایه اصلی و اساسی خلق آثارش هم بوده ...

ادامه دارد ... 

پ . ن 1 : بابت این تاخیر اعلام نشده و غیبت نسبتا کبری در به روز رسانی این وبلاگ شرمنده همه دوستانی هستم که با مراجعه به این وبلاگ با پست بیات و کپک زده ذیل موجه می شدند و طی پیام های خصوصی و عمومی دلگرمی شان می رسید.

پ . ن 2 : برای وبلاگ نویسی علاوه بر دل و دماغ فراغت لازم هم مورد نیاز است که هیچکدامش را نداشتم و از طرفی استحقاق مخاطبینم را همواره فراتر از نوشته های باری به هر جهت می انگارم ... پس از این وقفه گزیری نبود...

 

فیلم ، کاغذ ، قیچی !

 

درست در موقعیتی که ذهنیت عمومی جامعه در اعجاب از نتایج قرعه کشی خوشه بندی اقتصادی غوطه ور بود مهمترین اتفاق فرهنگی سالیانه این کشور هم بی سر و صدا به پایان رسید و سیمرغ خوشبختی بر شانه های ابراهیم حاتمی کیا نشست . نکته نغز ماجرا اما این بود که سیمرغ بلورین بخاطر فیلمی نصیبش شد که سالیانی پیش ( سال 83 ) در جلسه مطبوعاتی جشنواره آن سال حلقه های این فیلم را به نشانه اعتراض نسبت به توقیفش بر روی میز چیده بود . اما اینکه چگونه است که مدیران فرهنگی کشوری ابتدا فیلمی را اساسا غیرقابل اکران تشخیص می دهند و پس از چندی مهمترین جایزه جشنواره دولتی خود را به آن اهدا می کنند سوالی است که اگر پاسخی برایش دارید این بنده را هم مطلع بفرمائید !

انسداد فضای فرهنگی جامعه که بعد از وقایع انتخابات ، سینماگران قابل اعتنای این دیار را به نوعی اعتصاب اعلام نشده فرو برده بود تردید هایی بسیار جدی را در مورد کیفیت و اساسا برگزاری جشنواره فیلم فجر امسال موجب شده بود و وقتی چنین تردیدی در کنار انبوه فیلم های به محاق رفته سالیان اخیر قرار گرفت راه حلی را پیشاروی مسئولین امر قرار بنهاد که تیرش می توانست بر سیبل چندین نشانه فرو نشیند . استفاده از فیلمهای توقیفی برای نمایش در جشنواره هم می توانست دعوت دوباره ای از فیلمسازان قهر کرده با سینما تلقی گردد ، هم رونقی به حال و هوای رو به احتضار جشنواره ببخشد و هم اینکه از آمار رو به تزاید فیلمهای توقیفی بکاهد . چنین شد که جواد شمقدری که در دولت نهم در سمت مشاور فرهنگی رئیس جمهوری بواسطه اختلاف نظرهای فراوان با وزیر فرهنگ و ارشاد وقت خواب را از چشمان صفار هرندی در ربوده بود در دولت دهم در پست معاونت سینمائی وزیر ارشاد جدید در نقش اسپایدر من فرشته نجات فیلمهایی شد که عملا آبروی جشنواره امسال بودند.

در هر حال چنانچه علاقمند بودید که من باب رفع پاره ای از کنجکاوی های صرفا شخصیتان دریابید که فیلم های توقیفی مذکور واجد چه عناصر و مفاهیم و پی رنگ های مضمونی و ساختاری متنی و فرامتنی بوده اند که از سوی " کارشناسان " و ممیزان وارسته و فرهیخته فرهنگی ما مبتذل تر و سخیف تر از امثال فیلمهایی چون " مادر زن سلام " ، "چارچنگولی" ، "ده رقمی" ، "شارلاتان " ، "پسر تهرونی " ، "چشمک " ، "کیش و مات " ، "دو خواهر " ، " آقای هفت رنگ " ، " پاتو زمین نذار" ، "18- " ، " دختر میلیونر " ، " تلافی " ، " تیغ زن " ، " بله برون " ، و ... تشخیص داده شده و نمایش آنها برای مردم آگاه ، فهیم ، هوشیار ، روشنفکر و حق طلب و عدالت خواه کشور عزیزمان مضر و منحرف کننده تلقی گردیده می توانید اسامی و شرح مختصری که از تعدادی از فیلمهای رفع توقیف شده جشنواره فجر ( به شرطی که پس از جشنواره مجددا افتخار توقیف پیدا نکنند ! ) را در پی می آورم در خاطر سپرده و دست به مقایسه بزنید .

 

« به رنگ ارغوان »

یک مامور امنیتی وابسته به سازمان اطلاعات ایران و از سربازان گمنام ... (حمید فرخ نژاد ) ماموریت می یابد که به منظور دستگیری یکی از اعضای وابسته به گروهکی ضد انقلاب به دختر وی نزدیک و از این طریق اطلاعاتی بدست آورد . این نزدیکی تعلق خاطر مامور به دخترک (خزر معصومی ) را در پی داشته و وی را در دوراهی عشق و انجام وظیفه دچار تردیدهایی بنیادین می نماید .

به رنگ ارغوان در واقع در ادامه آزانس شیشه ای و موج مرده قسمت سوم سه گانه حاتمی کیا محسوب می شود و بسیاری آن را پخته ترین اثر او دانسته اند .

 

« آتشکار »

سهراب کارگر شرکت ذوب آهن و آتشکار این کارخانه در کشاکش خواسته همسر و سرکوفت های روح پدرش که از آن دنیا او را به بی غیرتی متهم می کند نسبت به عمل وازکتومی و جلوگیری از قدرت باروری خود داستانی طنز آمیز را در تقابل ارزش های سنتی مردسالارانه با نگاه روزآمد و مدرنیزه زندگی امروزی رقم می زند .

فیلمی از محسن امیر یوسفی که بعد از خواب تلخ دومین فیلم بلندش را ساخته و از استعداد های تازه سینمای ایران محسوب می شود و خیلی زود به دیوار بلند سانسور برخورد کرده .

 

« صد سال به این سالها »

فیلمی از سامان مقدم و با بازی پرویز پرستویی – فاطمه معتمد آریا – هانیه توسلی – مهناز افشار و البته رضا کیانیان که روایت زندگی زنی است به نام ایران ، طی سه دوره ایران معاصر . فیلمی اجتماعی است با مایه هایی عاشقانه و نوستالژیک که از چند ماه پیش از انقلاب شروع می شود و تا به امروز ادامه می یابد . سامان مقدم که با فیلم "مکس" هم سابقه ساخت فیلمی قوقیفی را داشته با این فیلم یکبار دیگر آن را تجربه کرد .

 

« تسویه حساب »

 فیلم دیگری از تهمینه میلانی که قبل از "سوپراستار" ساخته شد و اکشنی زنانه در مورد چهار زن بزه کار است که به تازگی از زندان آزاد شده اند و با تاثیر از دیدگاههای فمنیستی کارگردان فیلم و نقبی به درونیات مردان و رفتارهای سوء مردان ایرانی اقدام به تلکه کردن آنها می کنند . تهمینه میلانی در این فیلم تمام تلاشش را به خرج می دهد تا به هر نحو ممکنه با جنس نرینه تسویه حساب کند !

 

« سفر به هیدالو »

این فیلم ایرانی یکی از قربانیان حواشی سریال نرگس بوده است . زهرا امیر ابراهیمی پس از سریال نرگس و قبل از انتشار فیلم خصوصی منتسب به او در این فیلم سینمائی بازی می کند و بعد از آن واقعه حاصل زحمات کلیه عوامل این فیلم سینمائی – صرف نظر از هرگونه ارزش گذاری ساختاری و محتوایی داشته یا ناداشته آن – صرفا بخاطر حواشی زندگی یکی از بازیگران فرعی آن به محاق می رود . تا اینکه مسئولان سینمائی و فرهنگی جامعه ما به این نتیجه میرسند که نباید و نمی توان بنیان یک کل را بخاطر نقص یک جزئش از ریشه برکند و در جشنواره امسال بالاخره رضایت به رفع توقیف بی دلیل آن می دهند . 

     

« دیالوگ هایی به یاد ماندنی از هنر هفتم »

 

« بذار تکلیف رو یکسره کنم . ما اصولا نمی تونیم با هم ازدواج کنیم ... من یه مَردم .

-          عیبی نداره عزیزم ، هیچکس کامل نیست . » 1       بعضی ها داغشو دوست دارن(1959)

 

♣♣♣

 

« زندگی با مری مثل این بود که با یک چتر باز توی کیوسک تلفن گیر افتاده باشی . به هر طرف که میچرخیدی توی چشمت میرفت . »2                                              مری مری (1963)

♣♣♣

« قراره بچه دار شیم . این هدیه کریسمس منه به تو .

-          ولی من فقط یه کراوات لازم داشتم . »3                              پولو بردار و فرارکن (1969)

 

♣♣♣

« پسرم حالا که بزرگ شدی وقتش رسیده که بشینیم و درباره بعضی از معماهای زندگی حرف بزنیم .

-          بله پدر ، خب بگو چی میخواستی بدونی ؟ » 4              کی بچه گربه کیه؟(1952)

                                                                  ♣♣♣

 

« این آقای انگلانده ، مغز متفکر سازمان ، از همین باید دستگیرتون بشه که خود این سازمان دیگه چیه . »5      سرویس پذیرایی( 1938 )

 

♣♣♣

 

« درباره هیچ چیزی زیاد نمی دونم ، ولی عملا از هر چیزی کمی می دونم . »6          لورا (1944)

 

♣♣♣

« هر آدمی که درباره چیزی اطمینان داشته باشه احمقه .

-          مطمئن اید آقا ؟

-          کاملا . » 7                                         (To Beat the Band (1935

 

♣♣♣

« از وقتی که اون بابا پل بروکلین رو بهمون فروخت تا حالا این اولین اشتباهیه که ازمون سر زده . »8     بسوی غرب(1937)

 

 

♣♣♣

 

« زن ها تا وقتی عاشق نشده اند ، بهترین روانکاوها هستند ؛ ولی بعد از اون تبدیل میشن به بهترین بیماران روانی . »9    طلسم شده (1945)

 

♣♣♣

« به من گفت شخصیت دوگانه ای دارم . بعد یه صورت حساب 82 دلاری به طرفم دراز کرد و من هم 41 دلار بهش دادم و گفتم : 41 دلار باقیش رو از اون یکی بگیر. »10                 پروفسور دیوانه (1963)

♣♣♣

پ . ن : ... و بهترین از نظر شما ؟

 

 

 

برو کار می کن ...

یکی از تجربه های یگانه زندگی هر فرد رفتن به یک محیط جدید کاری است . آنهم در جامعه ما با ضریب اشتغالی در حد مینیمم که یا اکثر جوانان رسما بیکارند و یا دچار نوعی بیکاری پنهان هستند یعنی اینکه علی الظاهر بر سر کاری مشغولند و در باطن آفتابه شان خرج لحیم می شود یعنی در نهایت تنها موفق به تامین مخارج ایاب و ذهاب و هزینه پرحرفی های موبایلی شان می شوند . اما ورود به محیط جدید کاری با خود تبعاتی به همراه دارد در وهله اول اینکه نمی دانید تا چه اندازه می توانید برای کارفرمایتان طاقچه بالا بگذارید؟! دوز پایینش باعث می شود که زیادی شما را دست کم بگیرند و دوز بالا منجر به این می شود که عذرتان را محترمانه و در مواردی چه بسا غیر محترمانه می خواهند پس همه چیز مثل بند بازی است مهم اینست که در هر حالت بتوانید تعادلتان را حفظ کنید . همین فرآیند در ارتباط با همکاران هم رده وجود دارد نه آنقدر عبوس و جدی باشید که ازتان رویگردان شوند و نه آنقدر بدون گارد که بر گرده تان سوار گردند ! نگرانی های دیگری نیز وجود دارد : مثلا اینکه تلقی درستی از توانایی های شما در مجموعه وجود داشته باشد چه اینکه سنگینی وظایف محوله اضطراب جانکاهی را برا یتان به ارمغان خواهد آورد و گماردن به امور دون پایه شما را مغبون خواهد کرد . در هر حالت احساس افسوس نسبت به شغل قبلی بسیار مایوس کننده خواهد بود پس بهتر است قویا از آن بر حذر باشید . داشتن همکارانی که با فرهنگ ، روحیات و منش فردی شما هماهنگ باشند از آن موهبت های پنهانی است که بدوا هر چه نسبت به آن بی تفاوت باشید بعدها تاثیرش را بیشتر احساس خواهید کرد . همکاران مونث زیباترهایش توصیه می شوند ! مسئله این نیست که شما آدم هیزی هستید و به همکار مونثتان به چشمی غیر خواهری می نگرید فراتر از همه اینها این یک مسئله روانشناسانه روحیه ساز است و در تلاش و انگیزه کاری تان تاثیری ناخودآگاه بجای می گذارد . همانطوری که در یک مجلس بزم هر چه طرف مقابل زیباروتر باشد برای بهتر رقصیدن از خود تلاش ، انگیزه و پشتکار بهتری نشان می دهید !! اما خب ... وجه غم انگیز ماجرا هم می تواند آن باشد که بی هیچ دلیل محکمه پسندی خانم خدمتکار و آشپزشرکت شما را به یاد دختر رویاهایتان بیندازد ... یک حکم ماموریت یک هفته ای در همان ابتدای ورود شما برای سرکشی به واحد هایی که در شهر های دیگر مستقرند می تواند از هر لحاظ یک بدبیاری بزرگ تلقی گردد اما بخاطر داشته باشید بسته به اینکه چطور با آن روبرو می شوید و از آن بهره می گیرید چنین پیشامدی می تواند شانس بزرگی برای رفتن ره چند ماهه ظرف یک هفته محسوب شود . اشتغال به کاری که از هر لحاظ نسبت به انجامش علاقمند باشید و به نوعی برایتان تفریح باشد البته موهبت بزرگ ، خواستنی و نادری است اما توانایی به ایجاد علاقه نسبت به اموری که در ابتدا چندان به آن راغب نبوده اید موهبتی بزرگتر ، پرتوی از انوار خوشبختی و فوت آخر کوزه گری در این راستاست .

پ . ن : هم خواستم بگم یک هفته اخیر چه مشغولیاتی داشتم هم اینکه یکم نصیحتتون کرده باشم و هم اینکه یجورایی خودمو به اون راه زده باشم !

« ذکر احوال و مناقب شیخنا و مولانا یلدا اعلائی »

 

آن وبلاگ بنویس متبحر آن دروغ و ریا را متنفر ، آن راقم بلاگ سیب زمینی داغ آن رسوا کننده سیمای استر و الاغ ، آن مغضوب بلاگ اراکده آن مدرس خرده پای زبانکده ، آن جوینده سردرگم آن معلم دیروزین دگم ، آن راکب پراید هیدرولیک آن مستتر به قبای شیک و پیک ، آن دردانه بابا و ماما آن پرسه زننده بازار پروما ،  آن عالِم ادبیات لاتین آن نگارنده پست های روتین ، آن منکوب کننده جناح راست آن آکِل خیار و ماست ، آن دوستدار شیخ موسوی آن معاند جنبش احمدی و رحیم مشائی شیخنا و مولانا یلدای اعلائی - رضی الله عنها - ؛ یک ضعیفه بی مثال در جمال بود و همیشه بدنبال قیل و قال بود و در مکتب مدرس صادقی بقال بود و من حیث المجموع سرحال بود .

 

ابتدای کار او چنان بود که چون زاده شد دایگان بر بالین او مجتمع شدنددی که شیخنا فی الفور به لسان آدمیزاد همی گفت : « نونوش نونو بده » پس دایگان جملگی انگشت حیرت به دندان گزیده و پاره ای نان را در پیاله ای یخنوش تیلیت همی بکردند و در کامش فرو بریختند از فرط شفقت که در آنان بود . و چنین بود که شیخ یلدا تهوع بنمود و تا عمر داشت دائم الانقلاب بود .

 

 از شیخ اعلائی کرامات بسیار نقل است . یکی آنکه چون بلاگ سیب زمینی را در بلاد بلاگفا راست بکرد خویشتن را کثیرالمطالعه تلقی بکرد و انالحق بگفت و به شیخ اجل ؛ شریعتی از مشایخ بلاد طوس – رضی الله عنه – پیغام بداد : عباس ! هر آنچه من می گویم تو می بینی و بالعکس  . و این سخن را سی تن از شیوخ بخواندند که بیست تن از هیبت این گفته از هوش برفتند و ده تن دیگر از جمله شیخ بذری و شیخ ( ... ) به بیابان همی گریختند .

 

همچنین در احوال شیخ یلدا و در شرح مفارقتی که با شیخ آرزو از اوتاد مهاجرین بلاگفا داشت نقل کرده اند : " هرچه شیخ یلدا نویسد شیخ آرزو داند و هرچه شیخ آرزو قصد کند شیخ یلدا تواند . هرچه شیخ یلدا اشتهای آن بدارد شیخ آرزو خورد و هرچه شیخ آرزو بدان تشنه بود شیخ یلدا نوشد . هر لباس که شیخ یلدا در آینه بیند شیخ آرزو پوشد و با هر کس شیخ آرزو رفیق بود شیخ یلدا جوشد " و چنین بود که شیخ یلدا بگفت : آرزو با ما ندار بود و یار غار بود فقط حیف که تهران بود .

 

نقل است آنگاه که شیخ اعلائی به مدینه شیراز درآمد هفت شبانه روز بر سر مزار لسان الغیب بیتوته کرد و هیچ نمی خورد از فرط وَرَع که در وی بود . تا شیخ "او" از اعاظم کبار بلدیه طهران این « حال » دریافت و این کرامت از هیچ درویش دیگر در آن روزگار دیده نشد . پس بر cellphone شیخنا تلفنگرام بزد و پیامکی چند حواله و عرض حالی نمود . و شیخنا چون این بدید از اعتکاف به در آمده اوراد و اذکار ذیل را قرائت همی نمود که سینه یه سینه تا به امروز نقل است :

 

« تمام دنیا یکطرف تو یکطرف عزیزم ... عزیزم

آهسته و پیوسته مهرت به دل نشسته

حالا جونم به جونت بسته عزیزم »

 

شیخ یلدا را کلمات عالی نقل است : پس بگفت : « انظرُ الی البَحر ِ ثُم َ رایتُک َ ، انظر الی کُل ِ مکانِ فَتَجَسُمَکَ » ( ترجمه : به دریا بنگرُم دریا ته وینُم ، به هر جا بنگرُم آنجا ته وینُم ) و بگفت : « انا احِبُ لورکا و جهانُ السوفی و جعفرُ المدرسی و الصادِقون حتی لا استدراکُ کُلُهم اجمعین » ( ترجمه : من لورکا و جعفر و دنیای سوفی رو دوست دارم به شمام مربوط نیست اینا چی میگن ؟! )

 

آورده اند که شیخ اعلائی – اعلی الله مقامها – را محبتی به غایت عظیم از شیخ « مژه » در دل اوفتاده بود که ضعیفه ای کمر باریک و گندمین و پریچهره در رخساره و نمکین در جبین بود و شیخنا دست ِ رحمت و ملاطفتش را پیوسته بر جای جای شاکله او می کشید از فرط ارادت که در وی بود . تا خوابی بر او عارض بشد بدینگونه که در آن دو مرغ عشق مادینه به ملازمت یکدگر به طرقبه اندر می شدند پس تعبیر آن بر شیخنا چنان گران آمد که به 40 سال در بادیه به توبه و انابت بود تا خدایش بیامرزد .

 

 بر چندین روایت متواتر است که چون شیخ اعلائی خواست بمیرد حضرت عزرائیل بسان حوری ای جمیله و باکره بر وی نازل گشت پس شیخنا چنان نگاه خریدارانه ای بر وی بکرد که حضرتش دو بال بر شانه ، دو بال دیگر قرض گرفته و متواری گشت و شیخنا هنوز زنده است . ( رضی الله عنها )  

 

اطلاعیه !

 

اصلا درستش هم همین بود که قبلش یک پیش درآمدی ، مقدمه مانندی چیزی می گذاشتم . اینجوری گویی درنزده وارد شده باشید ؛ بدون یک دق الباب یا سرفه ای حتی . آدم استخر هم که می رود اولش یک دوش می گیرد!  آری در خصوص پست تذکره صحبت می کنم که از قضا مورد توجه بعضی دوستان هم ظاهرا واقع شده . البته وقتی که تذکره فردی را می نویسید که دیگران نسبت به او شناختی ندارند نمی توانید به مورد توجه واقع شدنش چندان خوشبین باشید مگر بخاطر سبک قدیمی نوشته  و پاره ای ظرافت های احتمالی ادبی اش .   تذکره های طنز همانند ترسیم یک کاریکاتور قوت و ظرافت و جذابیت خود را از مشابهت و نزدیکی ِ البته اغراق شده و هجوآمیزشان با نمونه اصلی وام می گیرند و وقتی نمونه اصلی را ندیده باشید در نهایت فقط می توانید از هنر نقاشی طراح لذت ببرید .

تذکره نویسی بر اساس «تذکره الاولیاء» عطار را ابوالفضل زرویی نصرآباد با نام "تذکره المقامات" در نشریه خاطره انگیز گل آقا با نام مستعار ملانصرالدین آغاز کرد و سپس ابراهیم نبوی در نشریاتی دیگر آن را پی گرفت و مجموعه ای از آن را در کتاب "راپرتهای یومیه و تذکره ها" به چاپ رسانید که از کتابهای مورد علاقه ام است . اخیرا در پرسه های اینترنتی به تذکره های جدید ابراهیم نبوی برخوردم که حالا با اقامتش در بلژیک مردان و زنان عرصه سیاست ما را بی نصیب نگذاشته و همچنان تذکره هایی خواندنی تر از پیش می نویسد . وسوسه شدم که این سنت را با الهام و اقتباس از نمونه های ذکر شده به تناوب در مورد بعضی از دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی ادامه دهم و در این راستا طبع آزمائی کنم . حقیقت واقع آن است که قبلش باید مطمئن شد که طرف ظرفیتش را دارد چون طبیعت این سبک نوشته با نیش و کنایه و هجو آمیخته است پس نباید به کسی بربخورد و طبیعتا من قصد ناراحت کردن کسی را ندارم . درست مثل همان کاریکاتور که وقتی از شما می کشند نمی توانید نسبت به بزرگی دماغ یا دراز بودن گوش خود دلخور شوید . سختی کار ِ تذکره نویسی برای دوستان وبلاگی آنجاست که باید برای اینکار با شخصیت و منش و کار و بار و اطلاعات زندگی طرف آشنائی حداقلی وجود داشته باشد که این مهم از وبلاگ آنها – معمولا - کمتر قابل دریافت است پس خواه ناخواه این نوشته منتهی می شود به برداشتی که من خواهم داشت و اطلاعات محدودی که از نوشته هاشان بدست می آید مگر آنکه آشنائی ورای فضای مجازی وجود داشته باشد . در هر حال دوستانی که این ظرفیت و مناعت طبع را در خود می بینند و همچنین  علاقمندند که تذکره شان توسط پوره نوشته شود می توانند اعلام آمادگی کنند تا شرایطشان مورد بررسی قرار گرفته و در الویت قرار بگیرند! طبیعتا نوشتن هر تذکره پروسه ای زمان بر خواهد بود بویژه وقتی پای مشغله و تنبلی من در بین باشد پس اگر علاقمند نوشته شدن تذکره تان بودید این نکته مهم را از یاد نبرید!

ضمنا از همین تریبون آمادگی خودم را نسبت به نوشتن هر گونه تذکره ای از خودم توسط هر کدام از دوستان که لطفش را داشته باشند اعلام میدارم .

 

دیالوگ هایی خواندنی از هنر هفتم

 

« به عشق در اولین نگاه اعتقاد داری ؟

-          نمی دونم ، ولی باعث صرفه جویی در وقت می شه »1       شب به شب (1932)

 

♣♣♣

 

« مثل نشستن روی صندلی سلمونیه . ازم می پرسن : خب حرفی برای گفتن داری ؟ و من می گم : آره ، موهامو کوتاه کن ، ریشمو بزن و ماساژم بده – از همون ماساژهای جدید و عالی الکتریکی . »2      فرشته هایی با چهره های خون آلود (1938)

 

♣♣♣

 

« همیشه دنبال آدمی مثل تو می گشتم .

-          آدمی «مثل» من ، هان ؟ یعنی خودم به قدر کافی خوب نیستم ؟ »3       در سیرک (1939)

                                             

     ♣♣♣

 

« عشق توصیف رومانتیکیه از پیش پا افتاده ترین فرآیند بیولوژیک یا بهتر بگم شیمیایی . مقادیر زیادی هم خزعبلات درباره اش گفته و نوشته شده »4             نینوچکا (1939)

 

♣♣♣

 

« این حکایتی است از شور و خون و خونریزی و عشق و مرگ ، یعنی در واقع هر چیزی که به زندگی ارزش زندگی کردن میده »5                   ایرما خوشگله (1963)

 

♣♣♣

 

 « مگه هیچوقت عاشق بودی ؟

-          نه ، من همه عمرم کافه چی بودم »6      کلمنتاین عزیزم (1946)

 

♣♣♣

 

« گمان نمی کنم به ازدواج اعتقاد داشته باشی .

-          فقط به عنوان آخرین راه چاره . »7              من فرشته نیستم (1933)

 

♣♣♣

 

« ازدواج یه رسم احمقانه از مد افتاده ست که غار نشین ها شروعش کردن و گل فروشی ها و جواهر فروشی ها هم بهش دامن زدند . »8       بلوند توت فرنگی (1941)

 

♣♣♣

 

« تو که قصد نداری با کسی که دیروز باهاش آشنا شدی ازدواج کنی ؟

ولی عزیزم تنها راهش همینه ، اگر زیادی بشناسیشون هیچوقت باهاشون ازدواج نمی کنی . »9   داستان پالم بیج (1942)

 

♣♣♣

 

« مگه بهت نگفتم که می خوام ازدواج کنم ؟

-          با کی ؟

-          خب معلومه با یک زن ، تا حالا شنیدی کسی با یه مرد ازدواج کنه ؟

-          البته .

-          کی ؟

-          خواهرم »10                                                      مردان خوش قد و بالا (1931)   

 

♣♣♣

 

پی نوشت : خب دیالوگ منتخب شما شمارش چنده ؟!

 

دیالوگ هایی به یاد ماندنی از هنر هفتم

 

« یادت باشه ، این سلاح درست به طرف قلبت نشانه رفته .

-          یعنی نقطه ای از بدنم که کمتر از هر جای دیگه آسیب پذیره »           کازابلانکا (1942)

 ♣♣♣

 

« پدرم بهش پیشنهادی کرد که نمی تونست رد کنه . لوکا برازی یه هفت تیرو طرف سرش نشونه رفت و پدرم بهش اطمینان داد که یا امضاش روی قرارداد میاد یا مغز پخش و پلا شده اش »                   پدرخوانده (1972)

♣♣♣

« یکی از تراژدی های این زندگی اینه که آدمایی که جون میده یه کتک حسابی بخورن همیشه قلدر و گنده ترن »    داستان پالم بیج (1942)

♣♣♣

« اون همه خصوصیات یک سگ رو داره جز وفاداری ش »        ساقدوش (1964)

 

♣♣♣

« هر کاری میکنی اعصابمو خط خطی میکنه حتی وقتی م اینجا نیستی کارهایی که میدونم وقتی بیای انجام میدی اعصابمو خرد میکنه »              زوج عوضی (1968)        

 

♣♣♣

« یعنی به عبارت دیگه داری من رو از خونه می اندازی بیرون ؟

-          به عبارت دیگه نه ، خود عبارت »        زوج عوضی (1968)     

  

♣♣♣

« تو که همشو بالا کشیدی ؛ قرار بود تقسیم کنیم

-          نتونستم جلوی خودمو بگیرم . نصفه من تهش بود »       مردان جنگ (1929)

 

♣♣♣

سالها از سبک و سیاق زندگی ام خجالت می کشیدم .

-          منظورت اینه که روش زندگی ت رو عوض کردی ؟

-          نه ، فقط دیگه ازش خجالت نمی کشم »              رفتن به شهر (1935)

♣♣♣

 

« انسان تنها جانوریه که اونقدر باهوشه که می تونه عمارتی مثل امپایر استیت بسازه و اون قدر احمقه که خودش رو از اون بالا می اندازه پایین »           سپتامبر بیا (1961)

 

شستن خون با خون ؟

 

این روزها در صدا و سیمای جمهوری اسلامی به کرات مصاحبه هایی « مردمی » ! پخش می شود که در آن همه از لزوم برخورد قاطع و بدون اغماض نیروهای امنیتی با حرمت شکنان سخن می گویند و اینکه قوه قضائیه دیگر بیش از این نباید تعلل و درنگ کند باید مماشات را کنار بگذارد و همه را به اشد مجازات محکوم نماید!!  با خود فکر می کنم این "برخورد قاطع" چگونه چیزی می تواند باشد که تا حالا صورت نگرفته است ؟ اینان از چه سخن می گویند ؟ اینهمه قفل و بست ماهواره و اینترنت و تلفن همراه و روزنامه های مستقل و ارعاب و تهدید و بعد از آن با باتوم به جان حرمت شکنان افتادن و کتک زدن ، گاز اشک آور زدن این حجم عظیم دستگیری ها چه نخبگان و چه مردم عادی ، ممنوع التحصیل کردن دانشجویان ، ممنوع التصویر کردن هنرمندان و ممنوع الخروج کردن دگراندیشان ، اینهمه زندانی کردن ها و شکنجه ها و اعتراف گیری ها و محکوم کردن ها و کهریزک ها ، اینهمه قتل و کشتار و خون و خون ریزی که راه افتاده چه ره آوردی داشته که هنوز عده ای بدنبال "برخورد قاطع" هستند ؟! و صدا و سیما نیز آن را اشاعه می دهد ! شاید هدف از برخورد قاطع کار گذاری مین حدفاصل میدان انقلاب تا آزادی باشد؟! یا مثلا اینکه بجای باتوم و گاز اشک آور به پلیس ضد شورش 7RPG بدهند ؟ اصلا می شود چند دستگاه تانک از نوع مرکاوا را مجهز به موشک شهاب 3 کرد و در میادین اصلی مستقر نمود و این می شود مصداقی از برخورد قاطع !

توجه داشته باشید که در اینجا بحث بر سر حقانیت عقیده این گروه یا آن گروه نیست بحث بر سر این اندیشه قرون وسطایی است که هنوز عده ای بر این گمان هستند بهتر است بجای هضم یک دیدگاه صاحب آن دیدگاه را به هر وسیله و قیمت ممکنه حذف نمایند . غافل از آنکه هر خونی که ریخته می شود و هر زندانی تازه با خود عقبه ای از کینه و عداوت و بغض را موجب می شود که تا چند نسل از تارک حافظه تاریخی مردمانش زدودنی نخواهد بود و با خود عقده ای را بجای می گذارد که جامعه را به اضمحلال می برد . چنین می شود که در ادبیات رسمی سیاسی کشور ما « در شرایط حساس کنونی ... » جزء ثابتی است چراکه ما ناخواسته همیشه در شرایط حساسی به سر می بریم چرا که همیشه دشمنان قسم خورده ! داریم و تا وقتی در این شرایط حساس باقی بمانیم دورنمائی از پیشرفت ، تمدن ، رفاه و زندگی مسالمت آمیز در کنار یکدیگر را امیدوار نخواهیم بود .        

« تذکره »




آن پری روی خوش الحان آن صبیه تربت پاک خراسان ، آن دلدار بی توقع آن دارنده حالت تهوع ، آن ساکن شارع صدف آن زننده اولین تیر به هدف ، آن چشم به راه خطه شمال آن نسیان زده از خاطره شور و حال ، آن دور مانده از صحت و عافیت آن مدیر پروژه کنترل کیفیت ، آن کاشف اسرار ایزو 9002 آن متعهد به تعهد از 2002 ، آن آچار فرانسه در علم نیروی شرق آن صرفه جو در مصرف برق ، آن شکافنده رموز رایانه آن بی خبر از هدفمند شدن یارانه ، آن مدرس بی مواجب از مهد تا دانشگاه آن مترصد یافتن روزنه تا جولانگاه ، آن نوازنده بی بدیل پیانو و کیبورد آن نویسنده بر تخته سیاه و وایت بُرد ، آن مسبوق به سابقه در مجتمع فنی آن مغلوب کننده رقبا با ضربه فنی ، آن آفت انتشار هر نوع ویروس آن در حسرت ملبس شدن به لباس عروس ، آن زبانزد خاص و عام رونده به بازار خیام شیخنا و مولانا پیام غواص دریای معرفت بود و بیزار از ازدحام جمعیت بودو ملتزم به التزام شریعت بود و پیوسته در زهد و ریاضت بود .

نقل است که چون از مادر بزاد هیچ تضرع ننمود پس مردمان در کار وی فرو ماندنددی و هر چه از شیر تا پستانک که تعارف بنمودند التفات نمیکرد و هر چه از خشونت تا عطوفت که می ورزیدند اعتنا نمیکرد و آنچه از دوغ تا دوشاب که پیش آوردند توفیر نمی کرد و چنین بود که تا عمر داشت نسبت به همه چیز بی تفاوت همی بود و این از کرامات شیخنا بود .

از او کرامات غریب نقل است ؛ چنانکه گویند شیخنا در ایام شباب راست ِ افراطی بود و در آن ایام جز نوک بینی احدی از او چیز دیگری نتوانست دیدن از شدت ِ وَرَع که داشت . به مجرد اینکه صدای حرام برخاستی کر می شد و تا صورت حرام دیدی کور تا بیست سال ، تا اینکه معجزتی حادث بشد و شیخنا به چپ میانه رو گروید پس رنگ رخساره عیان بنمود و همه چیز بر او حلال گشت .

از کرامات شیخنا یکی آن بود که طی الارض میکرد ؛ فلق در علم نیرو شرق رویت می شد ، شفق در بازار مکاره زیست خاور به مبایعه مشغول بود و آنگاه که پرده شب فرو می افتاد در زمهریر طرقبه بستنی یخی تناول همی می نمود و هیچ شیخ دیگر چنین نبود .

نقل است که هرگاه رقت قلبی بر شیخنا عارض می گردید به طرفه العینی بر اتومبیل اصحاب و اعقاب جلوس نموده به سبیل شارع سجاد اندر می شد و سیر آفاق می نمود و چون این مهم با نوای مُغَنیان اعظم "ساسی مانکن " و شیخ "بنیامین" – غفرالله ذنوبهم – به مصداق « دنیا دیگه مث تو نداره ، نداره نمی تونه بیاره ، دلا همه بیقرار ِ عشقه ، اما عشقه که واسه تو بیقرار ِ » ملازم می شد شیخنا از قبض به در آمده انبساط خاطری بس عظیم می یافت .

در نعت وی گفته اند که احاطه و التفاتی دقیق و عمیق بر هنر سینماتوگراف همی داشت چنانکه در عمر خویش هیچ فیلم ندید بجز «جن گیر» و «کابوس در خیابان الم» و «کشتار با اره برقی در تگزاس» و «بازگشت فرانکشتاین» و «خانه ارواح» و «تنگه وحشت» و قس علهذا و چنین بود که با کوچکترین صدایی به مصداق اسپند از جای بر می جهید ، از سایه خویش می هراسید و هیچگاه به تنهایی نتوانست خوابیدن از فرط تهور و مهابت که در وی بود .

چون هنگامه رحلت شیخنا فرا برسید حضرت عزرائیل بر وی نازل گشت و گفت آماده باش تا جانت بستانم . پس بگفت هوش دار و گوش دار که من هفت سالِ آزگار است که به انتظار هستم هفت دقیقه مرا فرصت ده بلکه انتظارم به سر آید و عزرائیل بدو فرصت داد چنانکه از آن روز تا به حال هفت هزار سال بگذشته عزرائیل خود رحلت بنموده و شیخنا همچنان به انتظار است . ( رضی الله عنها )

"white dog"




نژاد پرستی قدمتی به عمر تاریخ ابنای بشر داشته است . فارغ از مفهوم واژه به معنای اخص کلمه به نظرم می آید همه به نحوی از انحاء با آن درگیر بوده و هستیم . مسئله واقعا فقط اینکه سقید باشیم یا سیاه نیست ممکن است مرد باشی و خود برتربینی نسبت به جنس مونث داشته باشی یا برعکس ، وضع مالی خوبی داشته باشی و حوصله یه مشت گدا گشنه را نداشته باشی ، چپی باشی و راستی ها را جماعتی احمق فرض کنی ، شهری باشی و روستایی بودن را عار بدانی ، روشنفکر باشی و عامه مردم را گوسفند تلقی کنی ، عاقل باشی و عاشق را منگل بشماری ، انسان باشی و نسبت به حیوانات رحمی نداشته باشی ، روحانی باشی و خویشتن را نماینده بلافصل خدا در زمین بنامی ، مسلمان باشی و یهودیان را نجس بدانی ، شیعه باشی و سنی مذهب را غافل بدانی و ... می بینید که این سیاهه را می توان همینطور تا درازای شب یلدا ادامه داد و اپیدمی نژاد پرستی حد و مرزی نمی شناسد . کدامیک می توانیم مدعی باشیم که هیچگاه به گونه ای از انواع این پدیده مبتلا نبوده یا نیستیم ؟

خب ، اینها همه کولاژی از مسائلی بود که پس از دیدن فیلم " سگ سفید " به مخیله ام خطور کرد . این اولین فیلمی بود که از " ساموئل فولر " دیدم . هنرمند فقیدی که چهره لاغر و تکیده اش با سیگار برگی بر گوشه لب شمایل همان کارگردان مستقلی بود که از سینمای آمریکا سراغ داشتیم . گرچه نمی توان گفت که با فیلمی درجه یک مواجهیم اما کنجکاوی برنگیز شاید واژه مناسبتری باشد بویژه وقتی بگونه ای ارضا کننده آن را پاسخ می گوید . مهارت کارگردان در کنترل یک سگ نژاد پرست ِ خشمناک ! در نوع خود مثال زدنی است . فولر در نهایت نشان می دهد برخورد قهری و حذفی با عناصر نژاد پرست به عنوان آخرین راه حل ممکن گرچه گاها گریزناپذیر می نماید اما به خشک شدن ریشه های آن نمی انجامد . تلاش برای تغییر یک اندیشه همیشه نتایج بهتری نسبت به حذف آن بدنبال داشته است .

نمی توانم تشویقتان کنم که حتما بروید این فیلم را پیدا کنید و ببینید اما توصیه می کنم اگر گذارتان بهش افتاد از دستش ندهید .

« ز گهواره تا گور همسر بجوی »





اختصاص سهمیه 20 درصدی تحصیلات تکمیلی برای متاهلین در وزارت مفخم علوم ، تحقیقات و فناوری به تصویب رسید و دوستان فرهیخته ما به صرافت افتاده بودند که از همین امسال اجرایی اش کنند که از سوی مجلسیان همیشه در صحنه ندا در رسید به کجا چنین شتابان مام هستیما ا ا ... !!!

البته از اونجائیکه سابقا برای اختصاص اون 80% بقیه سهمیه فکری شده بود و این 20% روی دست دولت مانده و عذابی شده بود واسه خودش چنین شد که وزارت محترم علوم از کنار هم قرار دادن دو شاخصه عدالت محوری و اصلاح الگوی مصرف به این نتیجه رسید که با این ترفند قلوب جامعه اناث و ذکور را هر چه به یکدیگر نزدیکتر بگرداند و مجردین خبیث را که قبلا دستشان از بسیاری مواهب دنیوی کوتاه شده بود از تحصیلات و آموزش نیز ساقط بنماید .

اگر نه گاو نر هستید و نه مرد کهن که جرات قاطی شدن با قافله مرغکان و خروسَکان را داشته باشید و به کل از سهمیه 20 درصدی دست شسته اید چه باک که برای استفاده از سهمیه 80 درصدی گزینه های متنوعی پیشاروی تان است . اگر از اهالی محترم خانواده های خاص ! باشید که خودبخود 50% قضیه اکی می شود ، اگر عضو بسی.ج فعال باشید 35% ، عضو گردان های عاشورا 20% ، گردان های عزالدین قصام 15% ، شاخه نظامی جنبش فتح 18% ، عضو جنبش انتفاضه 10% ، حزب حماس 19% ، گروهک اخ.و.ان المسلمین 16% ، مقاومت حزب ا... 40% ، ببرهای تامیل 10 % ، مقاومت اسلامی چچن 30% . در واقع اینکه خود را یک نابغه علمی احساس می کنید و در نتیجه سر و کله زدن با انواع و اقسام منابع علمی چشمان خمار عاشق کشتان را پشت ویترین عینک ته استکانی قرار داده اید می توانید از سهمیه آزاد 20%- بهرمند شوید .

اما بشنوید از آن ور ماجرا که جامعه نسوان ِ ترش مزه ملس ، از حامیان سرسخت قانون مزبور از آب درآمده و به هر کلکی می خواهند شوهر مقصود را از لایحه گل آلود دولت بگیرند . اصلا چه اشکالی دارد حالا که نصف دین با ازدواج کامل می شود تحصیلات را هم با آن تکمیل کنیم ؟ اصل بر پرورش است عزیزان آموزش فرع قضیه است . دولت بیچاره وام ازدواج را چند میلیونی کرده ، سربازان وظیفه متاهل را با حقوق بیشتر به نزدیک ترین محل سکونت به خدمت فرا می خواند ، مسکن مهر که می دهد ، به دانشجویان متاهل که هم انتقالی راحت می دهد هم بسته های تشویقی شامل سکه ، پتو و اتو و... حالا هم که بروید کارشناسی ارشد حالش را ببرید . دیگر چه می خواهید ؟ بی تعارف بگویید نمی خواهیم ازدواج کنیم خب بروید همان بی ناموسیتان را بکنید!

اینکه موضوعات فلسفی عهد کنستانتین همچنان در دوران پست مدرن هم موضوعیتشان را حفظ کرده اند دست کم نگیرید . مثلا ردپای قضیه مرغ و تخم مرغ را در همین لایحه می توان به روشنی دریافت . جوان رعنایی که پس از 12 سال تحصیل 4 سال تحصیلات عالیه و 2 سال خدمت سربازی تازه درمی یابد که در نقطه صفر زندگی است نه کار و باری نه درآمد و حقوقی و نه زن و زندگی و ازدواجی . تنها راه باقیمانده همان ادامه تحصیلات می شود به این امید واهی که با اخذ مدرک فوق لیسانس لابد بلافاصله دنبال آدم می آیند که بیا این شغل مورد علاقه ات ، این حقوق مکفی و اینم همان دختری که می خواستی! در واقع یکی از انگیزه های اساسی جوانان این مرزوبوم از ادامه تحصیلات رسیدن به شرایط حداقلی برای تشکیل زندگی است و حالا این قانون می گوید اول برو تشکیل زندگی بده تا بتوانی ادامه تحصیل بدهی! و بلاخره معلوم نمی شود اول مرغ وجود داشته است که تخم بگذارد یا تخم مرغ بوده است که از آن مرغی به ثمر برسد باری ...

فقط می ماند پاره ای تشکیکات و ابهامات در خصوص این قانون مبارک و میمون که خیر دنیا و عقبی در آنست . مثلا اینکه سهمیه مزدوج هایی که متارکه کرده باشند چقدر می شود ؟ همسر فوتی ها تکلیفشان چیست؟ اگر مردی بر فرض 2 همسر اختیار کند آیا سهمیه کارشناسی ارشدش 40% می شود ؟ داشتن دوست دختر و دوست پسر یا اساسا پارتنر چه تاثیری بر سهمیه مذکور می تواند داشته باشد ؟ و ... که تا آیین نامه اجرائی طرح به تصویب نرسد چنین ابهاماتی باقی خواهد بود . امید است نمایندگان هشیار و همیشه بیدار ملت ! با انگشت درایت و کفایت خود با یک تیر جوانان وامانده این دیار را به دو نشان وصال و کمال برسانند . آمین !

« تست دموکراسی »



درست جایی که گمان می بردم با این حجم قلمفرسائی و روده درازی در هزارتوی فیلم "درباره الی ..." کمتر نکته ای را ناگفته باقی گذارده ام و حجت را بر خود و عجالتا شما عزیزان تمام کرده ام!! وجه ناپیدایی از منشور آن برایم باز گشوده شد و این البته بشارتی بود که فرهادی در مصاحبه اش پیشترها اشاره کرده بود ؛ اینکه تماشاگر با هر بار تماشای آن نکته ای تازه برای استنباط درش بیابد .

در مقاطع چندی از فصول فیلم اتخاذ تصمیمی در جمع به رای گذارده می شود و به طریقی علی الظاهردمکرات مآبانه نتیجه ای حاصل می گردد . با مرور پیامدهای حاصله از نظر اکثریت پی می بریم که اتفاقا چندان هم قرین به صحت و سلامت نبوده و حتی از جوانبی نابخردانه بوده است . ابتدا جایی است که جمع دوستان در مورد قضیه اسکان یا ترک آن ویلای نیمه متروک ِ لب دریا اقدام به رای گیری می کنند و نتیجه آن می شود که همانجا سکنی بگزینند اقدامی که درادامه می بینیم در نهایت منتج به فاجعه مرگ الی می شود( در صحنه مشاجره شهره و پیمان ، شهره می گوید : " وقتی ویلای لب آب می گرفتی فکر اینجاهاشم می کردی!" ) . بار دیگر جائی است که پس از صرف شام ، پای قلیان مسئله انتخاب یا عدم انتخاب الی توسط احمد به رای گذاشته می شود که همگی رای مثبت می دهند غافل از آنکه الی خود نامزد داشته و نسبت به فرد و رابطه دیگری متعهد بوده است . بار سوم هم وقتی است که علیرضا از ماجرا باخبر شده و همسفران در خصوص اینکه به علیرضا بگویند که از نامزد داشتن الی باخبر بوده اند یا نه رای می گیرند و علیرغم مخالفت سپیده تصمیم آن می شود که آبروی الی را فدای تبرئه خود از آن موقعیت بغرنج بنمایند . جماعتی که انتخابش را کرده و حالا باید هزینه تبعاتش را بپردازد بجای نقد از درون و پذیرش کژتابی خود و عزم ِ تغییر، منتظر یک نیروی خارجی و بیگانه است که بیاید و تکلیفشان را معین کند اینجاست که در انتهای فیلم بجای بیان و پذیرش حقیقت و عقوبتی که وجدانشان باید یقه گیرشان کند سعی می کنند با وسط کشیدن پای پلیس و کلانتری قضیه را فیصله نمایند . در واقع فرهادی نشان می دهد این تفکر غالب که همیشه حق را باید برای اکثریت قائل شد تا چه اندازه می تواند دارای پایه های سست و بی اعتباری باشد و آن اکثریت موضعی اتخاذ کنند که مقصدشان از مسیر ترکستان بگذرد و درآن اقلیت را نیز به آتش ندانم کاری های خود بسوزانند. بویژه وقتی با اکثریتی تحمیق شده مواجه باشیم . این چنین است که می بینید در یک کشور جهان سومی مثل افغانستان تا یک نیروی بیگانه ای چون آمریکا پایش را وسط نگذارد (با همه هزینه هایی که بهشان تحمیل خواهد کرد) خودشان نمی توانند تصمیم درستی برای خودشان بگیرند.
در بحبوحه انتخابات که بحث تقلب و رای دزدی و ... داغ بود با خود می اندیشیدم که حتی اگر (فرض محال که محال نیست جانم !! ) آن 24 میلیون نفر با دلخوشکنک چند هزارتومانی که در روستاها به جیب زدند واقعا ا.ن را رئیس جمهور خود برگزیده باشند به کدامین حق می توانند با سرنوشت و آینده ما و ایران و ایرانی اینچنین معامله نمایند؟
اصلا چرا راه نزدیک برویم؟! پس از شکست های تیم ملی در جام جهانی 2006 آلمان و دوران "پسا برانکو" با عزل محمد دادکان فدراسیون وقت با شعار « خرد جمعی » اعاظم و اکابر فوتبالی را به زعم خود گرد آورد تا بلکه گره از کار فروبسته خود بگشاید. با خود گفتیم چه شق القمری بشود! بعد از شور و غور عقلای قوم در جلسات متعدد و النهایه کاندیداتوری "حاجی مایلی" ، " مجید کامپیوتر" و " گروهبان قندلی" ، مورد آخر سرمربی تیم ملی شدند و نتیجه آن شد که در مرحله ⅛ نهایی مسابقات جام ملتهای آسیا به زینت حذف آراسته شدیم .


پ . ن : « تست دموکراسی » نام فیلمی از محسن مخملباف است .

... و چند محور محتوایی


مسئله بچه ها
برخلاف بسیاری از فیلمهای ایرانی که حضور کودکان در آن صرفا حضوری تزئینی و ابزاری و به اصطلاح قاب پر کن است در اینجا آنان از تعیین کننده ترین شخصیتها در پیشبرد روایت محسوب می شوند یعنی گرچه کمترین ظرفیت توجه چه از طرف بیننده و چه از طرف بزرگسالان فیلم از ابتدا به آنان صورت می گیرد اما فرهادی نشان می دهد که چگونه تقاص این کار خود را پس خواهند داد در صحنه جابجایی وسایل از ماشین به ویلا ، شهره با اشاره به بچه اش می گوید " می دونم کل این سه روز رو من باید اسیر این باشم " در میان زوج های فیلم تنها زوجی که فاقد بچه هستند نازی و منوچهرند که نسبت به دیگران دارای تفاهم بیشتری به نظر میرسند! بچه ها همیشه خیلی بیشتر از آنچه که پدر و مادرها تصور می کنند مسائل را درک می کنند و چنین است که وقتی احمد ازشان سوال می کند که می دانند چرا خاله الی همراهشان آمده آرش می گوید " اومده بود که عاشق تو بشه "! و بعد از اینکه توسط احمد و شهره حسابی توجیه می شوند که در صورت هر سوالی در مورد خاله الی باید بگویند " ما نمی دونیم " بلافاصله بعد از ورود علیرضا محل غرق شدن خاله الی را به او نشان می دهند! توجه کنید به صحنه ای بعد از هیاهوی غرق شدن آرش و سپس الی و برقراری آرامش نسبی ، نازی پشت پنجره ای که آرش نیز آنجا ایستاده است بی هیچ کلامی به او خیره می شود و آرش که انگار متوجه معنای ضمنی نگاه سنگین او شده باشد احساس ناامنی کرده مادرش را صدا می زند و از آنجا می گریزد . یا جایی که در ابتدای ورود جمع به ویلا در صحنه ای که با هم بزن و برقص راه انداخته اند دوربین لحظه ای روی صورت پسر بچه شمالیِ راهنما ثابت می ماند ؛ چهره جدی و مبهوت او بگونه ای است که توگویی نسبت به الکی خوشی و بی دوامی شنگول بازی های آنها خودآگاهی دارد!
و البته فارغ از همه این بحث ها به شخصه هر گاه صحنه ای از فیلم برایم تداعی می شود به کل از دست می روم! ؛ صحنه کلوز آپ از بچه ای که دوان دوان به سوی بزرگسالان ِ در حال بازی آمده دستش را دراز کرده و با زبان بی زبانیِ خودش زار می زند تا آنها را متوجه فاجعه بوقوع پیوسته کند و هیچکس توجهی نمی کند پیمان می گوید " آرشو ولش کن بابا"! برای استفاده از نور چراغ اتومبیل به منظور پیدا شدن جسدِ الی ماشین ها را لب دریا برده اند در صحنه انتهایی فیلم ، جمع در حال تلاش برای بیرون کشیدن ماشین از ماسه هاست و کودکان که به نوعی خود مسبب به هچل افتادن ماشین و بزرگترها هستند به نظاره این صحنه نشسته اند و در بیرون کشیدن آن کمک و دخالتی ندارند .

اصل عدم قضاوت
با وجود اینکه در اینجا یکی از پیرنگ های اصلی مضمونی فیلم درباره قضاوت در خصوص دیگران است اما خود ِ کارگردان حسابی حواسش جمع است به ورطه قضاوت و ارزشگذاری شخصیتهای داستانش نغلتد و این چنین است که علاوه بر بازیگر نقش اول ، قهرمان و ضد قهرمان ، شخصیت مثبت یا منفی نیز در اینجا مصداقی ندارد و به قطعیت نمی توان هیچیک از آنان را شایسته ملامت و تقبیح یا تحسین دانست چراکه برای عملکردشان اغلب دلایل منطق پسندی هم دارند و حتی اگر هم چنین نباشد فرهادی بعنوان یک ناظر بی طرف با آنها روبرو می شود و به جز حقیقت از هیچ ایده ، شخصیت و سوژه ای جانبداری نمی کند . در مسیر این حقیقت یابی است که در ابتدای فیلم از ظلمات دالانی تاریک –تونل- می گذریم تا به رجاء نور و روشنی واصل شویم . فرهادی نشان می دهد افرادی که به سادگی به خود اجازه قضاوت درباره دیگران را می دهند به همان نسبت در مورد خود قضاوت درستی ندارند یا نمی خواهند داشته باشند . اواخر فیلم نامزد الی از راه رسیده و در جواب آدمهایی که انتخابشان را کرده اند و حالا قرار است هزینه اش را بپردازند و جزا و خشونت و قضاوت یک نیروی قهار خارجی را به قضاوت خودشان در مورد خودشان ترجیح می دهند می گوید : " من به پلیس چیکار دارم می خوام سپیده رو ببینم " .

دروغ ِ راست و راست ِ دروغ
" درباره الی ... " گفت و گوی شگرفی را در باب حقیقت می گشاید و با طرح یک فرآیند پیچیده انسانی/ اخلاقی ، بین مصلحت ِ دروغ و واقعیت ِ راست موقعیتی تردید آمیز شکل می گیرد . در فیلم با گزیده ای از دروغ های متوالی روبرو می شویم که هریک مقطع بعدی درام را رقم می زند و اگر مثلا دروغی گفته نمی شد روایت به مسیر دیگری می غلتید . بعضی از آنها از این قرارند : جریان ماه عسل احمد و الی که به زن شمالی گفته می شود ، دروغ الی به مادرش درباره حضور معلم ها در سفر ، دروغ مادر الی پشت تلفن به منوچهر درباره اینکه الی در سفر نیست ، دروغ منوچهر و احمد به دیگران که کسی تلفن را جواب نداده ، دروغ سپیده به امیر درباره اینکه موبایل الی را از روی طاقچه برداشته ، دروغ علیرضا که خود را برادر الی معرفی می کند ، جریان کاذب تصادف با اتومبیل که احمد برای علیرضا بافته بود ، پنهان کاری سپیده در اعلام نامزد داشتن الی به دیگران ، آموزش دروغ به کودکان درباره رابطه احمد و الی ، دروغ نازی به علیرضا در خصوص اینکه الی گفته که چقدر دلش برای او تنگ شده و نهایتا دروغ سپیده به علیرضا که در پی اصرار جمع مبنی بر کتمان حقیقتِ اطلاع از جریان نامزدی الی ابراز می شود در چنین مسیری است که ما بسیاری از دروغ های سپیده را می بخشیم و راست های بقیه را نه و فیلم نشان می دهد در بستر اجتماعی که دروغ ابزاری برای تنازع بقا و مستمسکی برای محق جلوه کردن به شمار می آید چگونه رفته رفته فاجعه ای شکل می پذیرد . و از این منظر همزمانی اکران این فیلم و وقایع دوران انتخابات به همراه دروغ گویی ها و دروغ پردازی هایش ، به گونه ای معنادار یکبار دیگر نشان می دهد که چگونه هنرمندان و روشنفکران ِ راستین یک جامعه نبض زمانه شان را در اختیار دارند.

موخره

ی
ک پایان تلخ ممکن است که بهتر از یک تلخی بی پایان باشد و " درباره الی ... " فیلمی است که دارای پایانی تلخ است و البته تلخی بی پایانی را نیز برایمان به ارمغان می آورد. اصغر فرهادی در کارنامه اش با "رقص در غبار" ، " شهرزیبا " و " چهارشنبه سوری " همواره سیری صعودی داشته و حالا با " درباره الی ... " به نقطه ای رسیده که فراتر از آن بسیار سخت به نظر می رسد و این همان نقطه ای است که مهرجویی با " هامون " ، کیمیایی با " قیصر " ، حاتمی کیا با " آژانس شیشه ای " و کیارستمی با " طعم گیلاس " به آن رسیدند بعضی از آن نقطه اوج عبور کردند و بعضی هرگز آن را دوباره تجربه نکردند و این برای فرهادی ، خود آزمون دیگری است .




There is something about Sepide




"درباره الی ..." فیلمی است که در بارهای دوم و سوم ِ تماشا دیدنی تر می شود در این هنگام موضوعی که خواه ناخواه توجهتان را به خود جلب خواهد کرد این است که فیلم ِ "درباره الی ..." بیش از آنکه در مورد خود ِالی باشد اتفاقا در مورد سپیده است . سپیده ای که الی را در آیینه زندگی گذشته خود می بیند و به هر کلکی سعی می کند او را از حسرت های امروزین خود باز بدارد سپیده واجد همان روحیات فداکارانه ای است که الی نیز چنین می نماید توجه کنید که صاحب ویلا از قبل گفته است که ویلا را تنها برای یک روز می تواند اجاره بدهد و سپیده با علم به این قضیه و برای جلوگیری از به هم خوردن سفر ِ دست جمعی حرفی از آن به میان نمی آورد و ملامت متعاقبش را تحمل می کند و باز برای راضی کردن زن شمالی دروغی دیگر (جریان ماه عسل ) سرهم می کند که در انتها و با برملا شدنش نزد علیرضا مورد اتهام همه واقع می گردد . پس از بوجود آمدن شائبه غرق ِ الی او تنها کسی است که متهورانه به دریا می زند و جدی ترین پرخاش را به غواصان بی خیال شده از جستجو ابراز می دارد به شیوه ای مشابه الی اولین کسی است که برای بردن بچه به دستشویی داوطلب است ؛ بخاطر مربی مهد بودنش می گوید "ما دیگه عادت داریم" ، در حالیکه همه – غیر از سپیده – نسبت به کثیف بودن ویلا در حال غر زدن هستند می گوید "جاروبرقی باشه کار ِ یه ساعته" و بر سر سفره شام در حالیکه همه بر سر آوردن نمک در حال چانه زنی هستند او بلند می شود و بالاتر از همه اینها خود را برای نجات جان بچه ای که قرار بوده چشمش به او باشد فدا می کند . مشابهت ها به سادگی قابل دریافتند با این تفاوت که الی هنوز در دوران آن معصومیتی است که سپیده قبلا آن را از سر گذرانده است . سپیده کسی است که از قرار گرفتن در قید و بندهای زندگی سنتی زن و شوهری چندان راضی به نظر نمی رسد در صحنه ای که بگومگوی امیر با او به درگیری فیزیکی میان آن دو می انجامد وخامت درونی ارتباط زناشویی ِ شان آشکار می گردد چند صحنه پیشتر در رای گیری جمعی برای رفتن یا ماندن در ویلا همه به نوعی نظر خود را منوط به نظر زوجشان می کنند : "هر چی آقامون بگه " به غیر از سپیده که اصلا امیر را به حساب نمی آورد و امیر گلایه می کند " ما هم که رای بدیم واسه کی ؟!" . سپیده نهایت تلاشش را به خرج می دهد تا الی را از پیوند با نامزدی که آشکارا واجد روحیات سنتی مرد ایرانی است – عشق انحصاری علیرضا ، وضو گرفتن او و ... که یادتان هست – و الی را نسبت به او مردد نشان می دهد بر حذر بدارد تا مشکلات فعلی خودش با امیر را نداشته باشد چه بسا او نیز در ابتدای پیوندش با امیر دچار تردید هایی بوده است. بوضوح توجه عمیق او به احمد از نظر امیر پذیرفته نیست ( مادرشی ؟ خواهرشی ؟ کی شی ؟ به تو چه آخه ؟ ) و این در صحنه ای که احمد برای رفع و رجوع درگیری امیر با سپیده وساطت می کند رخ می نماید جایی که امیر می گوید : «احمد تو "یکی" دیگه حرف نزن» . اصلا بعید نیست که پیش از اینها بین سپیده و احمد زمینه های قبلی وجود داشته و وقتی بازیگر نقش امیر ، مانی حقیقی کارگردان فیلم کنعان با آن مایه آشنا (بین ترانه علیدوستی و بهرام رادان ) باشد این احتمال پررنگ تر هم جلوه می کند . سپیده از هر فرصتی برای بنیان شکنی اصول مرد سالارانه استفاده می کند نگاه کنید به صحنه قلیان کشی آقایان پس از شام که او زغال ها را واژگون می کند سر قلیان را می رباید و متواری می شود یا در صحنه دیگری مردها در حال بازی والیبال هستند که توپ جلوی پای سپیده می افتد و او با شوتِ آن به فضای بیرون از ویلا بازیشان را بر هم می زند در صحنه ای مشابه که توپ به سمت الی می رود او بلافاصله توپ را به زمین بازی آقایان برمی گرداند و این همان اختلاف فازی است که سپیده با هر ترفندی (از قایم کردن ساک الی بگیرید تا گرو گرفتن موبایلش) سعی در گسیل الی به دایره اعتقادی خود دارد و در این راه خود را مسئول و حافظ منافع او می انگارد چنانکه در صحنه تشریک مساعیِ جمعی نسبت به گفتن این نکته به علیرضا که همگی بی خبر از نامزد داشتن الی بوده اند و اخلاق را در مسلخ مصلحت ذبح می کنند او زیر بار نمی رود و تمامی مسئولیت را به گردن می گیرد تا آبروی الی محفوظ بماند پیمان در این صحنه می گوید " بابا طرف مرد رفت آبرو دیگه میخواد چیکار؟ " !!

ادامه دارد ...

There is something about Elly






نشانه های فیلم در مورد غرق شدن الی به حد کافی و وافی ارائه شده اند و تنها به جهت سبک بی تاکیدی که پیش تر بدان اشارتی رفت برای عده ای شائبه هایی را ایجاد کرده است . محض نمونه به چند مورد از این نشانه ها ارجاع می دهم :
• بازی والیبال آخرین جمع سرخوشانه دوستان است که الی هم در آن بازی می کند و در میانه آن بازی را رها می کند در هنگام رفتن ابتدا این الی است که سربرمی گرداند و احمد را نگاه می کند که مشغول بازی است و کمی بعد احمد در هنگام دور شدن او سربرمی گرداند و الی را نگاه می کند در واقع این آخرین نگاه این دو به هم است که با هم تلاقی پیدا نمی کند و از آنجایی که در فیلم فرهادی هیچ چیز تصادفی اتفاق نمی افتد و هر واقعه ای دارای پیش زمینه یا پس زمینه ای در دنیای فیلم است این کنش نشانه ای از آخرین نگاه و دیدار آنهاست که دیگر بهم نخواهند رسید در حالیکه با فرض زنده بودن الی احتمال دیدار دوباره آنها می توانست وجود داشته باشد.
• در آخرین صحنه ای که الی را می بینیم خوشحال و شاد و سرخوش سبکبالانه فارغ از هر دغدغه ای می دود و بادبادکش (بخوانید روحش ) را به پرواز درمی آورد در این صحنه شما را به نحوه حرکت مضطرب و تنش زای دوربین روی دست – که می توانست مثلا تراولینگ باشد – و صدا و تصویر تهدیدگر دریا در پس زمینه توجه می دهم و آخرین جمله ای که از الی در این صحنه و البته کل فیلم می شنویم : بیا اینو بگیر باید برم دیگه ! کات به تصویر بادبادکی –روح الی- که در آسمان به اهتزاز درآمده است .
• جنازه الی پیدا می شود علیرضا برای شناسایی او به سرد خانه می رود تصویری که از جنازه نشان داده می شود به سبب دفرمه شدن رنگ پوست و بهم ریختگی مو ی جنازه ای که بیش از 24 ساعت در آب غوطه ور مانده و نیز حرمتی که فرهنگ ما برای دیدن جنازه نامحرمان - آنهم یک دختر- قائل است چندان گویا نیست علیرضا زیر گریه می زند ، منوچهر به او تسلیت می گوید و پیمان می گوید به خانواده اش زنگ بزنین بیان شمال جنازه رو ببرن .
فیلم واقعا همه حرفهایش را با رعایت قواعد زیبایی شناسانه ای که از ابتدا وضع کرده به صراحت می زند وانگهی بیننده ای که در ناخودآگاهش این تلخی را نمی خواهد قبول و چه بسا باور کند همچنان استنادات دیگری برای خود می بافد .
* * *
اما در مورد فرضیه غریبی که به قتل رسیدن الی توسط نامزدش را محتمل می شمارد نشانه ها به قدری آشکار است که شاید بی نیاز از توضیح باشد در واقع معلوم نیست چه نشانه ای می تواند منجر به چنین برداشتی شود؟! عجالتا صحنه ای را به یاد آوریم که علیرضا که نسبت به واقعه تصادف ( به این بهانه او را به شمال کشانده اند ) و اصلا حضور الی در شمال ناباور است به سپیده و احمد می گوید تا زمانی که نگویند برای الی چه اتفاقی افتاده همراهشان نمی آید و مادامیکه سپیده به دروغ می گوید الی در کماست علیرضا با بازی خوب صابر ابَر با لحن جگرسوزی می گوید " یا ابوالفضل " زمانی هم که خبر غرق شدن الی را می شنود با ورودش به ویلا در حالیکه هنوز در شوک ِ قضیه باقی مانده نگاه بهت زده ای به دریا – قاتل عشق زندگی اش – می اندازد سپس بلافاصله وضو می گیرد و ظاهرا قصد اقامه نماز دارد . آیا چنین کسی قاتل است ؟ به چه انگیزه ای؟ اویی که اصلا از سفر الی به شمال بی اطلاع بوده و با تماس احمد تازه شصتش خبردار شده ! مگر آنکه بپذیریم فیلمی از شرلوک هلمز یا آقای پوآرو را به نظاره نشسته ایم! اساسا فرهادی از طریق حذف موسیقی و افزودن صدای دریا بعنوان موتیف فیلم و تغییر تونالیته رنگ دریا که تا قبل از واقعه غرق شدن آبی ، زیبا و نیلگون به نظر می رسد و بعد از آن خاکستری ، گل آلود و مواج جلوه می کند به وجوه رویایی و بی رحمی توامان آن اشاره می کند . انتخاب صابر ابر با چهره مستاصل و معصومش برای ایفای نقش علیرضا از آن جهت بوده که او بعنوان نامزدی که الی از آن دل خوشی ندارد یک بدمن صرف نباشد و شرایط همذات پنداری مخاطب با فردی که به ناگاه محبوبش را از دست رفته می بیند تسهیل شود . در صحنه ای که با سپیده تنها صحبت می کنند می گوید " من سه سال زندگیمو گذاشتم همه چیمو گذاشتم فقط میخوام یه چیزو بدونم اون به شما نگفت نامزدی کسیو دارم؟ " . در فصل بازگشت علیرضا نگاه دردبار او از آینه اتومبیلش به ساک الی نظاره ی آخرین یادگاری است که او از عشقش نصیب برده است .

ادامه دارد ...