« ذکر احوال و مناقب شیخنا و مولانا یلدا اعلائی »


آن وبلاگ بنویس متبحر آن دروغ و ریا را متنفر ، آن راقم بلاگ سیب زمینی داغ آن رسوا کننده سیمای استر و الاغ ، آن مغضوب بلاگ اراکده آن مدرس خرده پای زبانکده ، آن جوینده سردرگم آن معلم دیروزین دگم ، آن راکب پراید هیدرولیک آن مستتر به قبای شیک و پیک ، آن دردانه بابا و ماما آن پرسه زننده بازار پروما ، آن عالِم ادبیات لاتین آن نگارنده پست های روتین ، آن منکوب کننده جناح راست آن آکِل خیار و ماست ، آن دوستدار شیخ موسوی آن معاند جنبش احمدی و رحیم مشائی شیخنا و مولانا یلدای اعلائی - رضی الله عنها - ؛ یک ضعیفه بی مثال در جمال بود و همیشه بدنبال قیل و قال بود و در مکتب مدرس صادقی بقال بود و من حیث المجموع سرحال بود .
ابتدای کار او چنان بود که چون زاده شد دایگان بر بالین او مجتمع شدنددی که شیخنا فی الفور به لسان آدمیزاد همی گفت : « نونوش نونو بده » پس دایگان جملگی انگشت حیرت به دندان گزیده و پاره ای نان را در پیاله ای یخنوش تیلیت همی بکردند و در کامش فرو بریختند از فرط شفقت که در آنان بود . و چنین بود که شیخ یلدا تهوع بنمود و تا عمر داشت دائم الانقلاب بود .
از شیخ اعلائی کرامات بسیار نقل است . یکی آنکه چون بلاگ سیب زمینی را در بلاد بلاگفا راست بکرد خویشتن را کثیرالمطالعه تلقی بکرد و انالحق بگفت و به شیخ اجل ؛ شریعتی از مشایخ بلاد طوس – رضی الله عنه – پیغام بداد : عباس ! هر آنچه من می گویم تو می بینی و بالعکس . و این سخن را سی تن از شیوخ بخواندند که بیست تن از هیبت این گفته از هوش برفتند و ده تن دیگر از جمله شیخ بذری و شیخ ( ... ) به بیابان همی گریختند .
همچنین در احوال شیخ یلدا و در شرح مفارقتی که با شیخ آرزو از اوتاد مهاجرین بلاگفا داشت نقل کرده اند : " هرچه شیخ یلدا نویسد شیخ آرزو داند و هرچه شیخ آرزو قصد کند شیخ یلدا تواند . هرچه شیخ یلدا اشتهای آن بدارد شیخ آرزو خورد و هرچه شیخ آرزو بدان تشنه بود شیخ یلدا نوشد . هر لباس که شیخ یلدا در آینه بیند شیخ آرزو پوشد و با هر کس شیخ آرزو رفیق بود شیخ یلدا جوشد " و چنین بود که شیخ یلدا بگفت : آرزو با ما ندار بود و یار غار بود فقط حیف که تهران بود .
نقل است آنگاه که شیخ اعلائی به مدینه شیراز درآمد هفت شبانه روز بر سر مزار لسان الغیب بیتوته کرد و هیچ نمی خورد از فرط وَرَع که در وی بود . تا شیخ "او" از اعاظم کبار بلدیه طهران این « حال » دریافت و این کرامت از هیچ درویش دیگر در آن روزگار دیده نشد . پس بر cellphone شیخنا تلفنگرام بزد و پیامکی چند حواله و عرض حالی نمود . و شیخنا چون این بدید از اعتکاف به در آمده اوراد و اذکار ذیل را قرائت همی نمود که سینه یه سینه تا به امروز نقل است :
« تمام دنیا یکطرف تو یکطرف عزیزم ... عزیزم
آهسته و پیوسته مهرت به دل نشسته
حالا جونم به جونت بسته عزیزم »
شیخ یلدا را کلمات عالی نقل است : پس بگفت : « انظرُ الی البَحر ِ ثُم َ رایتُک َ ، انظر الی کُل ِ مکانِ فَتَجَسُمَکَ » ( ترجمه : به دریا بنگرُم دریا ته وینُم ، به هر جا بنگرُم آنجا ته وینُم ) و بگفت : « انا احِبُ لورکا و جهانُ السوفی و جعفرُ المدرسی و الصادِقون حتی لا استدراکُ کُلُهم اجمعین » ( ترجمه : من لورکا و جعفر و دنیای سوفی رو دوست دارم به شمام مربوط نیست اینا چی میگن ؟! )
آورده اند که شیخ اعلائی – اعلی الله مقامها – را محبتی به غایت عظیم از شیخ « مژه » در دل اوفتاده بود که ضعیفه ای کمر باریک و گندمین و پریچهره در رخساره و نمکین در جبین بود و شیخنا دست ِ رحمت و ملاطفتش را پیوسته بر جای جای شاکله او می کشید از فرط ارادت که در وی بود . تا خوابی بر او عارض بشد بدینگونه که در آن دو مرغ عشق مادینه به ملازمت یکدگر به طرقبه اندر می شدند پس تعبیر آن بر شیخنا چنان گران آمد که به 40 سال در بادیه به توبه و انابت بود تا خدایش بیامرزد .
بر چندین روایت متواتر است که چون شیخ اعلائی خواست بمیرد حضرت عزرائیل بسان حوری ای جمیله و باکره بر وی نازل گشت پس شیخنا چنان نگاه خریدارانه ای بر وی بکرد که حضرتش دو بال بر شانه ، دو بال دیگر قرض گرفته و متواری گشت و شیخنا هنوز زنده است . ( رضی الله عنها )