« وودی آلن ؛ پسر بچه ای که بزرگ نمیشد ... » (1)

"یک شوخی قدیمیه که میگن یک روز دو تا پیرزن توی یکی از تفریحگاههای کوههای کتاسکیلز نشسته بودن، یکی به اونیکی میگه: "ببین، غذای اینجا واقعاً وحشتناکه". و اونیکی میگه: "آره، میدونم، تازه... پرسهاش هم کوچیکه" خب، در واقع حس من هم به زندگی یک همچین چیزیه. یعنی یک زندگی پر از تنهایی با بیچارگی، عذاب و بدبختی که تا چشم به هم بزنی، گذشته. یک شوخی دیگه هم هست که خیلی برام مهمه و میگن مال گروچو مارکسه. اما فکر میکنم ریشهاش برمیگرده به کتاب فروید دربارهی شوخطبعی و رابطهاش با ضمیر ناخودآگاه. الان براتون میگم: "هیچوقت نمیخوام عضو انجمنی باشم که آدمی مثل من رو به عضویت بگیره". این شوخی کلیدی خاص دورهی بلوغ و روابطم با زنهاس.
اینها بخشی از تک گویی های وودی آلن در ابتدای فیلم "آنی هال" است ؛نمونه اي ترين فيلم آلن که جهان بینی با اصالت او را در مسیر پر و پیمان فیلمسازیش به روشنی تبیین می کند.
وودی آلن در 75سالگی همچنان به سنت سالی یک فیلم خود وفادار مانده و گرچه واپسین ساخته اش "رویای کاساندرا" در مقابل شاهکارهایی چون "آنی هال" ، " زن ها و شوهرها " ، "ساختارشکنی هری" ، "پول ها را بردار و فرار کن" و... گونه ای سرخوردگی را به دنبال دارد اما به گمانم او با آثاری که ذکرشان رفت خیلی پیشترها دین خود را به سینما و عاشقانش ادا کرده است .
در بستر فعلی سینمای دنیا که صنعتش بر هنرش تفوق یافته و انواع تروکاژها ، صناعت های بصری و جلوه های ویژه تصویری درصدد لاپوشانی فقدان جذابیت های مضمونی و حفره های داستانی و خلاقیتهای مفهومی هستند و سکس و خشنونت ِ بی محتوا دستمایه های نخ نما شده گیشه پسندی محسوب می گردند وودی آلن از آخرین بازماندگان نسلی است که همچنان به رسالت هنر و نقشی که می تواند در بازگشودن افق های تازه در زندگی و آماده شدن هرچه بهتر برای مرگ به ارمغان آورد معتقدند و وقتی چنین رهیافتی بدون تظاهرات روشنفکرانه و تفاخر اندیشمندانه رخ می نماید سیمای یک هنرمند اصیل را در وجناتش می توان رهنمون شد .چنین است که نمی توان برای شخصیت او چه در قالب جوان ابله فیلمهای متقدم و چه در نقش مرد جاافتاده و روشن بین فیلمهای متاخرش وجه تمایز آشکاری قائل شد. نقل قول مشهوری از وی که بارها در متون نقد آثارش ذکر شده اشاره ای به همین معناست : «دو باور غلط درباره من وجود داره: يكي اينكه هنرمندم، لابد چون فيلم هايم فروش بالايي ندارند و ديگري اينكه روشنفكرم، لابد چون عينك مي زنم!»
وودی آلن اهل اين نيست كه با داعيه روشنفكري، ساختار متفاوت زندگي شخصي عجيب خود يا ساختار بديع فيلم هايي چون «زليگ» يا «زن و شوهرها» را به تصميم يا انتخاب مستقيم و عامدانه اش براي به جا آوردن مراتب روشنفكري و متفاوت نمايي نسبت دهد. به صراحت مي گويد كه آرزو داشته صفي از مردم در حال انتظار براي خريد بليت فيلمش تشكيل شود و او پدر و مادرش را به تماشاي آن صف ببرد و براي توضيح دلايل عدم تحقق اين آرزو فرياد «وا هنرا» سر نمي دهد كه اشكال از مردم هنرنشناس است و فيلم هاي من تماشاگر خاص دارد و غيره بلكه به سادگي و با طنز طعنه آميزش، مي گويد آرزويش برآورده نخواهد شد چون پدر و مادرش از دنيا رفته اند.
وودی آلن در بهترین فیلمهایش همواره در صدد مواجهه و رودررویی با آن وجه ضعیف و واقعیت وجودی حقیر انسانی است که اغلب از مواجهه با آن می هراسیم و می گریزیم . اینگونه است که اغلب شوخی های آلن متوجه خودش هستند ، او را زیر سوال می برند و او را کوچک می نمایند به همین دلیل تماشاگر با بی دست و پایی آلن بیش از همتایان کمدینش موفق به هم ذات پنداری می شود . بن مایه مضمونی آثارش در عدم توانایی برای صمیمی شدن با اطرافیانی که دوستشان می داشت ، آرزوها و ناکامی های جنسی اش ، دوگانگی های اعتقادی ، خراب کاریها وپرت و پلا گفتن ها ، هول شدن ها ، ترس از عقب افتادن و تنهایی و البته مرگ ، عدم اعتماد به نفس ، سخت بودن مدارا کردن با دیگران ، دشواری امروزی شدن و امروزی ماندن و ... همه آن چیزهایی بودند که گرچه به شدت برایمان آشنا بودند اما در مورد خودمان باور نداشتیم یا نمی خواستیم که باورش کنیم یا اگر هم داشتیم صراحت او را برای عدم انکارشان نزد دیگران در خود سراغ نداشتیم .شخصیت آلن را با ترس از شکست شناختیم ، واهمه از عدم توفیق در وصال با محبوبه هایی که اغلب از آن او نمی شدند در واقع همواره چیزی از ما در آلن وجود داشت ؛ انسانی شاید ناقص تر از ما اما مطمئنا روراست تر و صادق تر از ما .درست به همین خاطر اندام ناموزون ، عینک بی قواره یا کلام نیشدار و نسنجیده اش در خدمت خلق کاراکتری بودند که ظرف و مظروف را در هماهنگی یگانه ای با هم قرار می داد و از این منظر بازی او در فیلمهایی از سنخ "همه آن چیزی که می خواستی در مورد سکس بدانی اما از پرسیدنش واهمه داشتی " جای تعجبی نداشت چراکه قصدش به کارگیری قوه تفکر مخاطب بود و نه برانگیختگی جنسی اش که خود مانعی بر سرراه تعقل محسوب می شد .
شاید به جرات بتوان گفت هیچ سینماگری اعم از بازیگر تا کارگردان در دنیای سینما وجود ندارد که به اندازه وودی آلن به روانشناس و روانکاوی ارجاع صریح داده باشند نقل قول مشهور دیگری از او وجود دارد که می گوید : « هیچوقت دوست نداشتم روانپزشک بشم،به همین بیمار بودن خودم راضیم» در همین راستا در "آنی هال " پرده را به دو قسمت تقسیم کرد ؛ در یک قسمت او و در قسمت دیگر همسرش "دایان کیتن" در حضور روانشناس هر کدام دیدگاهی به کل متفاوت از دیگری را در خصوص واقعه ای واحد بیان می کردند که غرابت و تفاوت های نگاهشان را به روشنی عیان می کرد . در فیلم "منهتن" تنها بر روی مبل دراز می کشید و برای ضبط صوتش درد دل می کرد و در "زلیگ" (که با آن ساختار متفاوت همیشه به نظرم می آید فارست گامپ باید با الهام از آن ساخته شده باشد) زیر نظر مداوم یک روانپزشک (میا فارو) که در نهایت او را دلباخته خود می ساخت دائما تغییر ماهیت می داد و حتی شخصیت روشنفکران شناخته شده امریکایی از سوزان سونتاگ تا سال بلو و یوجیل اونیل را جلوی دوربین به اظهار نظر وا می داشت . در "ساختار شکنی هری " هم روشنفکر و نویسنده ای به بن بست رسیده بود که با طنزی سیاه اعتراف می کرد که تا به حال به شش روانشناس مراجعه کرده و سه بار ازدواج نموده و این آشفتگی روحی بن مایه اصلی و اساسی خلق آثارش هم بوده ...
ادامه دارد ...
پ . ن 1 : بابت این تاخیر اعلام نشده و غیبت نسبتا کبری در به روز رسانی این وبلاگ شرمنده همه دوستانی هستم که با مراجعه به این وبلاگ با پست بیات و کپک زده ذیل موجه می شدند و طی پیام های خصوصی و عمومی دلگرمی شان می رسید.
پ . ن 2 : برای وبلاگ نویسی علاوه بر دل و دماغ فراغت لازم هم مورد نیاز است که هیچکدامش را نداشتم و از طرفی استحقاق مخاطبینم را همواره فراتر از نوشته های باری به هر جهت می انگارم ... پس از این وقفه گزیری نبود...