مسئله بچه ها
برخلاف بسیاری از فیلمهای ایرانی که حضور کودکان در آن صرفا حضوری تزئینی و ابزاری و به اصطلاح قاب پر کن است در اینجا آنان از تعیین کننده ترین شخصیتها در پیشبرد روایت محسوب می شوند یعنی گرچه کمترین ظرفیت توجه چه از طرف بیننده و چه از طرف بزرگسالان فیلم از ابتدا به آنان صورت می گیرد اما فرهادی نشان می دهد که چگونه تقاص این کار خود را پس خواهند داد در صحنه جابجایی وسایل از ماشین به ویلا ، شهره با اشاره به بچه اش می گوید " می دونم کل این سه روز رو من باید اسیر این باشم " در میان زوج های فیلم تنها زوجی که فاقد بچه هستند نازی و منوچهرند که نسبت به دیگران دارای تفاهم بیشتری به نظر میرسند! بچه ها همیشه خیلی بیشتر از آنچه که پدر و مادرها تصور می کنند مسائل را درک می کنند و چنین است که وقتی احمد ازشان سوال می کند که می دانند چرا خاله الی همراهشان آمده آرش می گوید " اومده بود که عاشق تو بشه "! و بعد از اینکه توسط احمد و شهره حسابی توجیه می شوند که در صورت هر سوالی در مورد خاله الی باید بگویند " ما نمی دونیم " بلافاصله بعد از ورود علیرضا محل غرق شدن خاله الی را به او نشان می دهند! توجه کنید به صحنه ای بعد از هیاهوی غرق شدن آرش و سپس الی و برقراری آرامش نسبی ، نازی پشت پنجره ای که آرش نیز آنجا ایستاده است بی هیچ کلامی به او خیره می شود و آرش که انگار متوجه معنای ضمنی نگاه سنگین او شده باشد احساس ناامنی کرده مادرش را صدا می زند و از آنجا می گریزد . یا جایی که در ابتدای ورود جمع به ویلا در صحنه ای که با هم بزن و برقص راه انداخته اند دوربین لحظه ای روی صورت پسر بچه شمالیِ راهنما ثابت می ماند ؛ چهره جدی و مبهوت او بگونه ای است که توگویی نسبت به الکی خوشی و بی دوامی شنگول بازی های آنها خودآگاهی دارد!
و البته فارغ از همه این بحث ها به شخصه هر گاه صحنه ای از فیلم برایم تداعی می شود به کل از دست می روم! ؛ صحنه کلوز آپ از بچه ای که دوان دوان به سوی بزرگسالان ِ در حال بازی آمده دستش را دراز کرده و با زبان بی زبانیِ خودش زار می زند تا آنها را متوجه فاجعه بوقوع پیوسته کند و هیچکس توجهی نمی کند پیمان می گوید " آرشو ولش کن بابا"! برای استفاده از نور چراغ اتومبیل به منظور پیدا شدن جسدِ الی ماشین ها را لب دریا برده اند در صحنه انتهایی فیلم ، جمع در حال تلاش برای بیرون کشیدن ماشین از ماسه هاست و کودکان که به نوعی خود مسبب به هچل افتادن ماشین و بزرگترها هستند به نظاره این صحنه نشسته اند و در بیرون کشیدن آن کمک و دخالتی ندارند .

اصل عدم قضاوت
با وجود اینکه در اینجا یکی از پیرنگ های اصلی مضمونی فیلم درباره قضاوت در خصوص دیگران است اما خود ِ کارگردان حسابی حواسش جمع است به ورطه قضاوت و ارزشگذاری شخصیتهای داستانش نغلتد و این چنین است که علاوه بر بازیگر نقش اول ، قهرمان و ضد قهرمان ، شخصیت مثبت یا منفی نیز در اینجا مصداقی ندارد و به قطعیت نمی توان هیچیک از آنان را شایسته ملامت و تقبیح یا تحسین دانست چراکه برای عملکردشان اغلب دلایل منطق پسندی هم دارند و حتی اگر هم چنین نباشد فرهادی بعنوان یک ناظر بی طرف با آنها روبرو می شود و به جز حقیقت از هیچ ایده ، شخصیت و سوژه ای جانبداری نمی کند . در مسیر این حقیقت یابی است که در ابتدای فیلم از ظلمات دالانی تاریک –تونل- می گذریم تا به رجاء نور و روشنی واصل شویم . فرهادی نشان می دهد افرادی که به سادگی به خود اجازه قضاوت درباره دیگران را می دهند به همان نسبت در مورد خود قضاوت درستی ندارند یا نمی خواهند داشته باشند . اواخر فیلم نامزد الی از راه رسیده و در جواب آدمهایی که انتخابشان را کرده اند و حالا قرار است هزینه اش را بپردازند و جزا و خشونت و قضاوت یک نیروی قهار خارجی را به قضاوت خودشان در مورد خودشان ترجیح می دهند می گوید : " من به پلیس چیکار دارم می خوام سپیده رو ببینم " .

دروغ ِ راست و راست ِ دروغ
" درباره الی ... " گفت و گوی شگرفی را در باب حقیقت می گشاید و با طرح یک فرآیند پیچیده انسانی/ اخلاقی ، بین مصلحت ِ دروغ و واقعیت ِ راست موقعیتی تردید آمیز شکل می گیرد . در فیلم با گزیده ای از دروغ های متوالی روبرو می شویم که هریک مقطع بعدی درام را رقم می زند و اگر مثلا دروغی گفته نمی شد روایت به مسیر دیگری می غلتید . بعضی از آنها از این قرارند : جریان ماه عسل احمد و الی که به زن شمالی گفته می شود ، دروغ الی به مادرش درباره حضور معلم ها در سفر ، دروغ مادر الی پشت تلفن به منوچهر درباره اینکه الی در سفر نیست ، دروغ منوچهر و احمد به دیگران که کسی تلفن را جواب نداده ، دروغ سپیده به امیر درباره اینکه موبایل الی را از روی طاقچه برداشته ، دروغ علیرضا که خود را برادر الی معرفی می کند ، جریان کاذب تصادف با اتومبیل که احمد برای علیرضا بافته بود ، پنهان کاری سپیده در اعلام نامزد داشتن الی به دیگران ، آموزش دروغ به کودکان درباره رابطه احمد و الی ، دروغ نازی به علیرضا در خصوص اینکه الی گفته که چقدر دلش برای او تنگ شده و نهایتا دروغ سپیده به علیرضا که در پی اصرار جمع مبنی بر کتمان حقیقتِ اطلاع از جریان نامزدی الی ابراز می شود در چنین مسیری است که ما بسیاری از دروغ های سپیده را می بخشیم و راست های بقیه را نه و فیلم نشان می دهد در بستر اجتماعی که دروغ ابزاری برای تنازع بقا و مستمسکی برای محق جلوه کردن به شمار می آید چگونه رفته رفته فاجعه ای شکل می پذیرد . و از این منظر همزمانی اکران این فیلم و وقایع دوران انتخابات به همراه دروغ گویی ها و دروغ پردازی هایش ، به گونه ای معنادار یکبار دیگر نشان می دهد که چگونه هنرمندان و روشنفکران ِ راستین یک جامعه نبض زمانه شان را در اختیار دارند.

موخره

ی
ک پایان تلخ ممکن است که بهتر از یک تلخی بی پایان باشد و " درباره الی ... " فیلمی است که دارای پایانی تلخ است و البته تلخی بی پایانی را نیز برایمان به ارمغان می آورد. اصغر فرهادی در کارنامه اش با "رقص در غبار" ، " شهرزیبا " و " چهارشنبه سوری " همواره سیری صعودی داشته و حالا با " درباره الی ... " به نقطه ای رسیده که فراتر از آن بسیار سخت به نظر می رسد و این همان نقطه ای است که مهرجویی با " هامون " ، کیمیایی با " قیصر " ، حاتمی کیا با " آژانس شیشه ای " و کیارستمی با " طعم گیلاس " به آن رسیدند بعضی از آن نقطه اوج عبور کردند و بعضی هرگز آن را دوباره تجربه نکردند و این برای فرهادی ، خود آزمون دیگری است .