« تذکره »

آن پری روی خوش الحان آن صبیه تربت پاک خراسان ، آن دلدار بی توقع آن دارنده حالت تهوع ، آن ساکن شارع صدف آن زننده اولین تیر به هدف ، آن چشم به راه خطه شمال آن نسیان زده از خاطره شور و حال ، آن دور مانده از صحت و عافیت آن مدیر پروژه کنترل کیفیت ، آن کاشف اسرار ایزو 9002 آن متعهد به تعهد از 2002 ، آن آچار فرانسه در علم نیروی شرق آن صرفه جو در مصرف برق ، آن شکافنده رموز رایانه آن بی خبر از هدفمند شدن یارانه ، آن مدرس بی مواجب از مهد تا دانشگاه آن مترصد یافتن روزنه تا جولانگاه ، آن نوازنده بی بدیل پیانو و کیبورد آن نویسنده بر تخته سیاه و وایت بُرد ، آن مسبوق به سابقه در مجتمع فنی آن مغلوب کننده رقبا با ضربه فنی ، آن آفت انتشار هر نوع ویروس آن در حسرت ملبس شدن به لباس عروس ، آن زبانزد خاص و عام رونده به بازار خیام شیخنا و مولانا پیام غواص دریای معرفت بود و بیزار از ازدحام جمعیت بودو ملتزم به التزام شریعت بود و پیوسته در زهد و ریاضت بود .
نقل است که چون از مادر بزاد هیچ تضرع ننمود پس مردمان در کار وی فرو ماندنددی و هر چه از شیر تا پستانک که تعارف بنمودند التفات نمیکرد و هر چه از خشونت تا عطوفت که می ورزیدند اعتنا نمیکرد و آنچه از دوغ تا دوشاب که پیش آوردند توفیر نمی کرد و چنین بود که تا عمر داشت نسبت به همه چیز بی تفاوت همی بود و این از کرامات شیخنا بود .
از او کرامات غریب نقل است ؛ چنانکه گویند شیخنا در ایام شباب راست ِ افراطی بود و در آن ایام جز نوک بینی احدی از او چیز دیگری نتوانست دیدن از شدت ِ وَرَع که داشت . به مجرد اینکه صدای حرام برخاستی کر می شد و تا صورت حرام دیدی کور تا بیست سال ، تا اینکه معجزتی حادث بشد و شیخنا به چپ میانه رو گروید پس رنگ رخساره عیان بنمود و همه چیز بر او حلال گشت .
از کرامات شیخنا یکی آن بود که طی الارض میکرد ؛ فلق در علم نیرو شرق رویت می شد ، شفق در بازار مکاره زیست خاور به مبایعه مشغول بود و آنگاه که پرده شب فرو می افتاد در زمهریر طرقبه بستنی یخی تناول همی می نمود و هیچ شیخ دیگر چنین نبود .
نقل است که هرگاه رقت قلبی بر شیخنا عارض می گردید به طرفه العینی بر اتومبیل اصحاب و اعقاب جلوس نموده به سبیل شارع سجاد اندر می شد و سیر آفاق می نمود و چون این مهم با نوای مُغَنیان اعظم "ساسی مانکن " و شیخ "بنیامین" – غفرالله ذنوبهم – به مصداق « دنیا دیگه مث تو نداره ، نداره نمی تونه بیاره ، دلا همه بیقرار ِ عشقه ، اما عشقه که واسه تو بیقرار ِ » ملازم می شد شیخنا از قبض به در آمده انبساط خاطری بس عظیم می یافت .
در نعت وی گفته اند که احاطه و التفاتی دقیق و عمیق بر هنر سینماتوگراف همی داشت چنانکه در عمر خویش هیچ فیلم ندید بجز «جن گیر» و «کابوس در خیابان الم» و «کشتار با اره برقی در تگزاس» و «بازگشت فرانکشتاین» و «خانه ارواح» و «تنگه وحشت» و قس علهذا و چنین بود که با کوچکترین صدایی به مصداق اسپند از جای بر می جهید ، از سایه خویش می هراسید و هیچگاه به تنهایی نتوانست خوابیدن از فرط تهور و مهابت که در وی بود .
چون هنگامه رحلت شیخنا فرا برسید حضرت عزرائیل بر وی نازل گشت و گفت آماده باش تا جانت بستانم . پس بگفت هوش دار و گوش دار که من هفت سالِ آزگار است که به انتظار هستم هفت دقیقه مرا فرصت ده بلکه انتظارم به سر آید و عزرائیل بدو فرصت داد چنانکه از آن روز تا به حال هفت هزار سال بگذشته عزرائیل خود رحلت بنموده و شیخنا همچنان به انتظار است . ( رضی الله عنها )
نقل است که چون از مادر بزاد هیچ تضرع ننمود پس مردمان در کار وی فرو ماندنددی و هر چه از شیر تا پستانک که تعارف بنمودند التفات نمیکرد و هر چه از خشونت تا عطوفت که می ورزیدند اعتنا نمیکرد و آنچه از دوغ تا دوشاب که پیش آوردند توفیر نمی کرد و چنین بود که تا عمر داشت نسبت به همه چیز بی تفاوت همی بود و این از کرامات شیخنا بود .
از او کرامات غریب نقل است ؛ چنانکه گویند شیخنا در ایام شباب راست ِ افراطی بود و در آن ایام جز نوک بینی احدی از او چیز دیگری نتوانست دیدن از شدت ِ وَرَع که داشت . به مجرد اینکه صدای حرام برخاستی کر می شد و تا صورت حرام دیدی کور تا بیست سال ، تا اینکه معجزتی حادث بشد و شیخنا به چپ میانه رو گروید پس رنگ رخساره عیان بنمود و همه چیز بر او حلال گشت .
از کرامات شیخنا یکی آن بود که طی الارض میکرد ؛ فلق در علم نیرو شرق رویت می شد ، شفق در بازار مکاره زیست خاور به مبایعه مشغول بود و آنگاه که پرده شب فرو می افتاد در زمهریر طرقبه بستنی یخی تناول همی می نمود و هیچ شیخ دیگر چنین نبود .
نقل است که هرگاه رقت قلبی بر شیخنا عارض می گردید به طرفه العینی بر اتومبیل اصحاب و اعقاب جلوس نموده به سبیل شارع سجاد اندر می شد و سیر آفاق می نمود و چون این مهم با نوای مُغَنیان اعظم "ساسی مانکن " و شیخ "بنیامین" – غفرالله ذنوبهم – به مصداق « دنیا دیگه مث تو نداره ، نداره نمی تونه بیاره ، دلا همه بیقرار ِ عشقه ، اما عشقه که واسه تو بیقرار ِ » ملازم می شد شیخنا از قبض به در آمده انبساط خاطری بس عظیم می یافت .
در نعت وی گفته اند که احاطه و التفاتی دقیق و عمیق بر هنر سینماتوگراف همی داشت چنانکه در عمر خویش هیچ فیلم ندید بجز «جن گیر» و «کابوس در خیابان الم» و «کشتار با اره برقی در تگزاس» و «بازگشت فرانکشتاین» و «خانه ارواح» و «تنگه وحشت» و قس علهذا و چنین بود که با کوچکترین صدایی به مصداق اسپند از جای بر می جهید ، از سایه خویش می هراسید و هیچگاه به تنهایی نتوانست خوابیدن از فرط تهور و مهابت که در وی بود .
چون هنگامه رحلت شیخنا فرا برسید حضرت عزرائیل بر وی نازل گشت و گفت آماده باش تا جانت بستانم . پس بگفت هوش دار و گوش دار که من هفت سالِ آزگار است که به انتظار هستم هفت دقیقه مرا فرصت ده بلکه انتظارم به سر آید و عزرائیل بدو فرصت داد چنانکه از آن روز تا به حال هفت هزار سال بگذشته عزرائیل خود رحلت بنموده و شیخنا همچنان به انتظار است . ( رضی الله عنها )
+ نوشته شده در شنبه پنجم دی ۱۳۸۸ ساعت توسط پوره
|